|
موسيقي از دو بخش تئوري يا نظري و عملي تشكيل شده است. دانستن آنچه مي نوازيم يا مي شنويم همان اندازه مهم است كه در هنگام صحبت كردن بايد مفهوم كلمات يا جملات را بدانيم. يك نوازنده خوب اگر نتواند مطالبي كه مورد استفاده قرار مي دهد را تجزيه و تحليل كند، به يك مجري بدون علم و دانش تبديل مي شود و با كسي كه از لحاظ تئوري موسيقي آگاهي دارد و نوازندگي را خوب مي داند، قابل مقايسه نيست. شعر گفتن بدون دانستن دستور زبان ممكن است ولي در جايي محدود مي گردد. نواختن و آهنگسازي نيز چنين است. پس چه بهتر كه به موازات نواختن ساز، از تئوري موسيقي نيز آگاهي داشته باشيم. در اين جا به نكاتي اشاره مي كنيم كه در موسيقي ايراني مورد استفاده قرار مي گيرند و پس از آن به تئوري موسيقي به صورت كامل مي پردازيم. الفباي موسيقي از هفت حرف تشكيل شده كه به آنها نت مي گويند. دو، ر، مي ، فا ، سل ، لا ، سي. از توالي اين هفت نت، يك هنگام يا گام بوجود مي آيد. مثل: دو، ر، مي ، فا ، سل ، لا ، سي ، دو. از يك نت تا نت بعدي فاصله اي وجود دارد كه در قسمت فواصل به آنها مي پردازيم. هر فاصله اي را به فواصلي كوچكتر تقسيم كرده اند و آنها را با علامت هايي نشان مي دهند. مثلا: از دو تا ر را اگر يك بدانيم، آن را به دو قسمت تقسيم مي كنند. دو ا-----ا------ار. از دو تا ر را پرده و هر كدام از فواصل نصف شده را نيم پرده مي نامند. اگر از نتي نيم پرده كم شود، مثل ر كه نيم پرده به سمت دو ميرود، آن را با علامتي به نام بمل ( b) مي شناسيم، و اگر نيم پرده به آن اضافه شود، مثل دو كه نيم پرده به سمت ر ميرود، آن را با علامت ديز (#) مي شناسيم. در موسيقي ايران، فواصلي نيز وجود دارند كه كمتر از نيم پرده هستند. اين فواصل از تقسيم شدن يك پرده به تقريبا چهار قسمت تشكيل شده اند. دو اا---الف---ب---پ---اا ر. اگر از يك پرده به اندازه يك چهارم كم كنيم، علامت كرن را براي آن در نظر مي گيريم. مثل: ر كه به سمت حرف « پ» ميرود. و اگر از دو به سمت «الف» برويم، آنگاه از دو تا « الف» با علامت سري شناخته مي شود. حال به مثالي براي درك فواصل مي پردازيم. دستگاه شور از اين فواصل تشكيل شده: سل، لا كرن، سي بمل، دو، ر كرن، مي بمل، فا، سل. البته در نوشتن صحيح توالي نتهاي شور بايستي نوشت: فا، سل، لا كرن، سي بمل، دو، ر، مي بمل، فا. از نت فا تا سل فاصله اي وجود دارد به نام پرده طنيني كه در آينده در مورد آن صحبت خواهيم كرد. با توضيحات و مثالهايي كه آورده شد، به تشريح اصطلاحات موسيقي ايراني مي پردازيم. آنچه از موسيقي ايران در دست است، مجموعه اي از نواها يا آهنگهاي گذشتگان است كه به هر يك از آنها گوشه گفته مي شود، كه سابقه اي در حدود دويست سال دارد (با توجه به روايات مختلفي كه وجود دارد)، اين گوشه ها با توجه به فواصلي كه دارند مرتب شده اند كه از مجموعه اين گوشه هاي مرتب شده، دستگاه تشكيل مي شود و از مجموع دستگاه ها رديف بوجود مي آيد. در هر دستگاه، گوشه ها طوري مرتب شده اند كه فراز و فرودي را مي توان در آنها مشاهده كرد. اين فراز و فرود را با نام هايي مي شناسيم، مثل آغاز هر دستگاه كه با گوشه اي به نام درآمد شروع مي شود. در ادامه به گوشه هايي بر مي خوريم كه در قسمتهاي مياني دستگاه قرار دارند و هر كدام را با نامي مشخص مي شناسيم. مثل مواليان، دلكش، سپهر، ماوراالنهر و... . در هر دستگاه گوشه هايي وجود دارد كه همنام با گوشه هايي در دستگاه هاي ديگرند، مثل: خسرواني، نغمه، زنگوله. با اين توضيحاتي كه داده شد، از مرتب شدن و در كنار هم قرار دادن گوشه هاي مختلف، تعداد هفت دستگاه تشكيل شده كه البته در بعضي از آنها و با توجه به قدمت، نوع فواصل، شخصيت و حالت ها، چند زير مجموعه را مي بينيم كه به آنها آواز مي گويند. آواز ها در همه دستگاه ها نيامده اند، و فقط در دو دستگاه وجود دارند. در دستگاه هاي شور و همايون. آوازهاي دستگاه شور عبارتند از: بيات ترك يا بيات زند، ابوعطا، دشتي، افشاري و بيات كرد. و آوازهاي دستگاه همايون تشكيل شده اند از: بيات اصفهان و شوشتري. در توضيح بايد گفت كه بعضي ها شوشتري و بيات كرد را از آوازها نميدانند و البته ما در اينجا فقط به روايتهاي مختلف اشاره مي كنيم. در توضيح اين آوازها بايد گفت كه آوازهاي بيات ترك يا بيات زند، ابوعطا، دشتي، افشاري و بيات كرد كه از مشتقات شور بودند از فواصل يكساني همانند شور تشكيل شده اند كه تفاوت آنها در مواردي است كه خواهيم گفت. در اجراي يك گوشه گاهي يك صدا يا يك نت بيشتر از همه به گوش ميرسد يا تاكيد بيشتري بر روي آن است كه به اين نت، نت شاهد مي گوييم. در پايان هر گوشه نوعي خاتمه يا پايان دادن وجود دارد كه از يك سري جملات تشكيل مي شوند، و در آخر روي يك صدا يا نت مي ايستد، نتي كه گوشه بر روي آن مي ايستد و به پايان مي رسد را نت ايست مي نامند. يك مثال كه تمامي موارد ذكر شده در آن گنجانده شده است: دستگاه شور، گوشه درآمد: |
|
|
نتي كه با رنگ سبز نشان داده شده ( فا)، فاصله طنيني است. نتهاي قرمز نتهاي شاهد هستند. |
|
| |
|
|
نت با رنگ آبي، نت ايست است. |
|
با اين مثال، متوجه اين نكته مي شويم كه غير از حالت ها و فضاي ايجاد شده توسط دستگاه ها، نت هاي شاهد و ايست نقش بسيار تعيين كننده اي در تميز دادن دستگاهي از دستگاه ديگر دارند. مثلا شاهد دشتي نت « ر» است ولي شاهد بيات ترك نت« سي بمل». | |
|
بخش دوم آموزش تئوري موسيقي ايراني را به آموزش فاصله ها در موسيقي اختصاص مي دهيم. البته اين نكته را بايد متذكر شويم كه اين قسمت فقط مربوط به موسيقي ايراني نمي شود و در حالت كلي در همه نوع موسيقي يكسان است. همانطوريكه قبلا گفته شده بود، حروفي كه در زبان موسيقي كاربرد دارند، هفت نت هستند. اين هفت نت، تفاوتشان در فركانسي است كه توليد مي كنند و از لحاظ زير يا بم بودن طبقه بندي و مرتب مي شوند. پس ميان اين نت ها فواصلي وجود دارد كه باعث تمايز آن ها مي شود. اين فواصل از واحدهايي به نام نيم پرده تشكيل مي شوند. يعني كوچكترين فاصله اي كه ميان دو نت وجود دارد، نيم پرده است. البته اين فاصله در موسيقي بين المللي به اين شكل است و در موسيقي مناطق مختلف دنيا، و در كشورهاي مختلف، كوچكتر از آن هم وجود دارد كه فعلا به آن نمي پردازيم. پس ميان نت ها نيم پرده و يا دو نيم پرده يا يك پرده وجود دارد. حال به تعريف و همينطور چگونگي وجود فواصل مي پردازيم. با توجه به اسامي نت ها، اين شكل را ترسيم مي كنيم دو- - ر - - مي - فا - - سل - - لا - - سي - دو به فاصله ميان دو نت دو تا ر نگاه كنيد، دو خط ديده مي شود، هر خط نشان دهنده يك نيم پرده است، پس از دو تا ر يك پرده است. بين ر تا مي هم يك پرده وجود دارد. از مي تا فا يك خط، پس از مي تا فا نيم پرده است. همينطور تا نت دو. از دو تا ر، يك پرده و از دو تا مي دو پرده و... هر كدام از اين فواصل براي خود اسمي دارند. براي نامگذاري آن ها لازم است به اين نكات توجه داشته باشيم. فاصله مورد نظر از چند نت تشكيل شده، و ديگر اينكه اين فاصله چند پرده است. مثلا، از دو تا ر، فاصله، بين دو نت و يك فاصله يك پرده اي است. به فاصله يك پرده اي كه بين دو نت پشت سر هم وجود دارد، فاصله دوم بزرگ مي گويند. پس ر تا مي هم مي شود، دوم بزرگ، سل تا لا، لا تا سي و فا تا سل. حال اگر فاصله بين دو نت پشت سر هم نيم پرده باشد، به آن فاصله دوم كوچك مي گويند. پس مي تا فا و سي تا دو مي شود دوم كوچك. ممكن است اين فاصله از وجود يك علامت تغيير دهنده پديد آيد، مثلا، دو تا ر بمل، كه باز هم مي شود دوم كوچك. در نتيجه در مي يابيم آنچه اهميت دارد محاسبه عددي نت ها نسبت به هم و همينطور محاسبه مجموع پرده ها و نيم پرده هاي ميان آن هاست. اگر فاصله دو تا ر بيشتر از يك پرده شود و يك و نيم پرده گردد، يعني از دو تا ر ديز، به آن فاصله دوم افزوده مي گوييم. از سل تا لا ديز هم به همين شكل است. ابتدا مي گوييم، از سل تا لا مي شود دو نت، و سپس حساب مي كنيم كه بين اين دو نت چند نيم پرده وجود دارد، دو نيم پرده. و اينكه با اضافه شدن علامت ديز، به چه فاصله اي تبديل مي شود. سه نيم پرده، پس از سل تا لا ديز مي شود، دوم افزوده. از سل بمل تا لا، از سل تا لا مي شود دو نت و فاصله يك پرده، ولي با قرار گرفتن علامت بمل جلوي سل، نيم پرده به فاصله اضافه مي شود و در نهايت مي شود، دوم افزوده. از سل تا سي، مي شود سه نت يعني، سل، لا و سي. فاصله ميان آن ها دو پرده است، پس از سل تا سي مي شود سوم بزرگ. از دو تا مي هم مانند مثال قبلي است. سه نت و دو پرده كه مي شود، سوم بزرگ. از دو تا فا، چهار نت و دو و نيم پرده. براي اين فاصله مي گوييم، چهارم درست. پس چهارم درست، فاصله چهار نتي است كه دو و نيم پرده ميان آن ها وجود دارد. از دو تا سل هم مانند مورد قبلي است. پنج نت و سه و نيم پرده كه مي شود، پنجم درست. از دو تا لا، مي شود شش نت و چهار و نيم پرده كه مي شود، ششم بزرگ. از دو تا سي، هفت نت و پنج و نيم پرده كه مي شود هفتم بزرگ و از دو تا دو، هشت نت و شش كه مي شود، هشتم درست. اين فواصل ممكن است از هر نتي شروع شوند، مهم آنست كه بين آن دو چند نت فاصله است و همچنين چند پرده يا نيم پرده ميان آن ها وجود دارد. در نهايت، حالت هاي زير بدست مي آيد.
و همچنين: هرگاه به يك فاصله بزرگ نيم پرده اضافه شود، به يك فاصله افزوده تبديل مي شود. دو تا مي ديز، مي شود سوم افزوده. هرگاه به يك فاصله درست نيم پرده اضافه شود، به يك فاصله افزوده تبديل مي شود. دو تا سل ديز، مي شود پنجم افزوده. هرگاه به يك فاصله افزوده نيم پرده اضافه شود، به يك فاصله افزوده تر تبديل مي شود. دو تا سل ديز ديز، مي شود پنجم افزوده تر. در اين حالت مي گوييم، سل دابل ديز ## Sol هرگاه از يك فاصله بزرگ نيم پرده كم شود، به يك فاصله كوچك تبديل مي شود. دو تا مي بمل، مي شود سوم كوچك. هرگاه از يك فاصله درست نيم پرده كم شود، به يك فاصله كاسته تبديل مي شود. دو تا سل بمل، مي شود پنجم كاسته. هرگاه از يك فاصله كوچك نيم پرده كم شود، به يك فاصله كاسته تبديل مي شود. دو تا مي بمل بمل مي شود سوم كاسته. در حالت بالا، اصطلاحا مي گوييم، مي دابل بمل Mi bb بخش فواصل، بخش مفصلي در موسيقي است كه ادامه آن را در شماره آينده پي خواهيم گرفت. |
|
| |||||||||||||||||||||||||||
|
:: عنصر خيال در آفرينش هاي هنري
اما در اين ميان انسان هر چه از خويشتن حقيقي خودش دور مي شود در واقع با هنر نيز غريب مي شود و به نوعي وارد فضايي خشن و ناموزون و تجربه روز مره زندگي مي شود كه اين تجربيات در نهايت منتهي به آنارشيسم و يا پوچي مي شود و در اين ميان يكي از چيزهايي كه مي توانند از درد هاي خاص يك روح حساس ، روحي كه هنوز در بند و زنداني است و خود نيز مي داند كه زنداني است !بكاهد نظم است ،نظم يكي از نشانه هاي ظاهري و با اهميت زيبايي است و آدمي هر چه به خويشتن نزديك تر مي شود گويي اين نظم را بيشتـر با خود آشـنا مي يابد ، نظمي كه معني بخش هارموني نظام روح آدمي است و در واقع كمال هر چيزي در نزديك شدن آن چيز به صورت حقيقي خودش مي باشد كه اين همان تجزيه زيباييهاي وجود است . جمال شامل زيبايي هاي صورت است و كمال شامل زيباييهاي محتوي و حسن حاصل تلاقي اين دو !در اين ديدگاه قلمرو عشق صورت است و زيبايي و قلمرو عرفان باطن است و معنويت . در نظام آفرينش ما مي بينيم كه حتي بعضي از پديدهايي كه به ظاهر در نگاه ما زشت و ناموزون مي نمايد آنگاه كه از افق ديگر و ارتباط با كل هستي و در نسبت با نظم و تناسب حاكم بر آن نگريسته مي شود ، به ناگاه زيبا مي شوند ! | ||
|
|
| موسيقي درماني چيست؟ | ||
|
:: موسيقي درماني چيست؟ اصوات موسيقي به علت برخورداري از بار هيجاني و عاطفي تاثيرات عميقي بر روحيات شخصيت و پرورش عواطف انساني مي گذارند و در تعدادي از شاخه هاي طب جايگزين مانند طب سوزني هومئوپاتي و آيورودا نقش عمده اي در درمان دارند. امروزه به علت نگرش علمي و روش مند به موسيقي در درمان امراض موسيقي درماني به عنوان رشته اي مستقل مورد توجه قرار گرفته و در حكم روشي مكمل براي درمانهاي رايج پزشكي تعريف شده است كه منظور از آن استفاده تجويز شده از تحريكات موسيقايي يا فعاليتهاي آن براي كاهش ناتواني و بيماري و تغيير حالات ناسازگار از طريق توانبخشي توقف و درمان علائم بيماري است كه زير نظر پرسنل آموزش ديده صورت مي گيرد. در اين رشته موسيقي به عنوان ابزار و موسيقي درمان گر به عنوان فرد متخصص در برخي از بيماري ها شرايطي را (با توجه به شدت آن بيماري) ايجاد مي كنند كه مي تواند بيمار را در يك روند مثبت صعودي درجهت كاهش استرس ها و ارتقا سلامت قرار دهد و اين شرايط ممكن است متناسب با جنس و سن بيمار و شدت بيماري در امراض مختلف متفاوت باشد. در مورد كاركرد موسيقي در پزشكي پژوهش هاي گوناگون و معتبري صورت گرفته است كه تعدادي از آن ها بر روي علائمي چون ضربان قلب، فشارخون، دردهاي گوناگون، تنفس، واكنش هاي پوستي، هورمونهاي آدرنالين، پرولاكتين، كورتيزول، امواج مغزي، كتكولامين ها، استروئيدها، الكتروميوگراف، عوارض جانبي داروها، مدت استفاده از داروها و مدت بستري بودن و بسياري موارد ديگر متمركز بوده است.به طور كلي اهداف درماني اين پژوهش هاي موسيقايي را مي توان در هشت محور عمده خلاصه كرد. 1. پيشگيري، آموزش و يادگيري 2. كاهش دردهاي گوناگون پزشكي و دندان پزشكي 3. كاهش تنش ها و نگراني هاي ناشي از جراحي آسيبها و بيماريها 4. توان بخشي بعد از جراحي آسيب ها و تصادفات 5. كاهش خستگي حاصل از تنوس هاي عضلاني (گرفتگي هاي عضلاني ) و كاركرد ماهيچه ۶. كاهش عوارض جانبي دارو ها 7. كاهش مدت استفاده از دارو ها 8. كاهش طول مدت درمان و بستري بودن علاوه بر تاثيرات درماني يادشده موسيقي مي تواند براي ارتقا برخي از فاكتورهاي رفتاري در افراد سالم موثر واقع شود. مثلاٌ در صنعت از دوش موسيقي براي افزايش بازده توليد و آرامش رواني كاركنان استفاده مي شود. تاثيرات انواع موسيقي بر فرايندهاي حافظه يادگيري، دقت، ادراكات حسي، سيستم عصاب حركتي و … نمونه هايي از اين مقوله اند. پژوهش هاي انجام شده درباره حس آميزي رابطه متقابل تاثيرات رواني برخي از نت ها و گامهاي موسيقي را با رنگهاي مختلف آشكار مي سازد. مثلاٌ روان پزشكان رنگ قرمز را به گام دوماژور و رنگ سبز مايل به آبي را به گام لاماژور نسبت داده اند. موسيقي در زمينه شناخت و كمك به رفع مشكلات رفتاري نيز كاربرد فراواني دارد و اين تغييرات رفتاري خاصه در سنين رشد و كودكي حائز اهميت است. علت اين تاثير گذاري اين است كه هنر به طور كلي و در اين جا موسيقي با توجه به بار عاطفي آن به عنوان نوعي وسيله تخليه رواني به كار برده مي شود و كودكاني كه دچار تنش و فشار رواني هستند با برون فكني فشارها و هيجانات از طريق موسيقي، به حد مطلوب هيجان و آرامش دست مي يابند. به استثناي مواردي كه مشكل كودك ريشه جسمي يا ارگانيك (اندامي) دارد تاثير موسيقي در رفتار كودك در مقايسه با ساير شيوه هاي ديگر از جمله دارو درماني موفق تر بوده و بيش از هر روش ديگري در تعديل رفتارهاي كودك موثر است اگر چه در مورد نقصهاي ارگانيك نيز نقش موسيقي را نبايد از نظر دور داشت. مهم ترين ويژگي ازتباطي موسيقي جنبه غير كلامي آن است كه مي تواند در درمان اهميت اساسي داشته باشد. موسيقي واسطه با ارزشي براي ايجاد ارتباط مجدد با واقعيت در مورد افرادي است كه از واقعيت و اجتماع بريده اند(بيماران اسكيزوفرني). موسيقي، نوعي محرك احساسي قوي و تجربه اي چند حسي است : تحريك شنوايي از طريق اصواتي كه شنيده مي شوند تحريك لمسي از طريق ارتعاشاتي كه قابل احساس هستند و نيز تحريك بينايي توسط اجراي زنده آن. مثلاٌ كسب موفقيت در فعاليتهاي موسيقايي مي تواند احساس ارزش فردي را تقويت كند. به علاوه موسيقي به عنوان انتقال دهنده اطلاعات انتقال دهنده تقويت كننده ها و زمينه اي براي يادگيري و انعكاس مهارتها نيز مي تواند مورد استفاده قرار گيرد.
:: مهارت هاي لازم بررسي علمي هر پديده در جهان منوط به شناخت اجزا عناصر تشكيل دهنده و نسبتهاي لازم و متعادل در ميان آنها و نيز بررسي طرز قرار گرفتن هر يك از اجزا و نسبت روابط و وظايف آنها با يكديگر است . در مبحث موسيقي درماني كه دو جنبه موسيقايي و پزشكي درآن مطرح است داشتن اطلاعاتي جامع براي درك و دريافت موسيقي روان شناسي موسيقي، تئوري موسيقي، تاريخ موسيقي و همچنين شناخت دقيق جوانب مختلف جسمي و رواني انسان از ديدگاه علوم فيزيولوژي (كاركرد صحيح اجزاي بدن) و پاتولوژي (آسيب شناسي) براي «موسيقي- درمانگر » الزامي است. علاقه و اشتياق يه كار و پذيرش مسئوليت حرفه اي از تعهد نسبت به اين رشته حقوق درمان جويان و داشتن روحيه تحقيق از ويژگي هاي مهم يك «موسيقي درمانگر» است. بنابراين او بايد مهارت هاي تكنيكي و تفسيري پيشرفته را حد افل در يك وسيله اجراي موسيقي بداند و در توسعه و گسترش روابط بين افراد از طريق فعاليتهاي موسيقايي مهارت كامل داشته باشد. از طرفي چون ريشه و پايه تمام بحثهاي روان شناسي به نوعي به مغز و اعصاب مربوط مي شود و با توجه به اين كه فرايند درك موسيقي در مغز انسان صورت مي گيرد ضرورت بحث عصب شناختي پيرامون موسيقي آشكارتر مي شود . موسيقي مي تواند از طريق ايجاد تحريكاتي در قسمتهاي مختلف سيستم عصبي به طور وسيعي بر بسياري از اعضا و اندام هاي انسان از نظر ادراكات حسي و كاركردهاي عملي موثر واقع شود و باعث پويش جسم و روان انسان در حالت سلامتي و بيماري گردد. :: تكنيك ها و روشهاي موسيقي درماني شنيدن موسيقي به طور غير فعال / در اين روش بيش تر بيماران موسيقي دلخواه و انتخابي خود را مي شنوند و در مواردي مي توانند از هدفون استفاده كنند و اجازه دارند صداي ضبط را كنترل و نوار را دستكاري كنند. كاهش درد اضطراب و استرس ناشي از بيماري و استفاده كمتر از داروهاي بي حسي و يا كاهش عواض جانبي داروها و در نهايت كوتاه كردن مدت استفاده از دارو و بستري شدن از هدفهاي عمده درماني در اين روش است. انتخاب موسيقي مورد علاقه بيمار بر اساس تجربيات، روحيات، منش و خلق و خوي وي معمولاٌ با برانگيخته شدن خاطراتي همراه خواهد بود كه قبلاٌ تجربه شده و تهييج اين خاطرات خود موجب تحريكاتي هيجاني در سطح سيستمهاي خود آگاه و ناخود آگاه عصبي و مغزي مي شود و پي آمدهاي مختلفي را بر جاي خواهد گذاشت كه بايد توسط متخصص اين رشته- يعني «موسيقي درمانگر»- تا رسيدن به هدف نهايي پيگيري و كنترل شود و تداوم داشته باشد. 2. همكاري فعال در فعاليتهاي موسيقايي : در اين روش بيماران براي هماهنگي هاي عضلاني و تنفسي به انجام تمرينات مناسب ريتميك مي پردازند و از موسيقي براي حركات بدني، خواندن و نواختن استفاده مي كنند. مثلاٌ سازهاي بادي براي افزايش گنجايش ششها مورد استفاده قرار مي گيرند. در اين روش از ريتم و سبك موسيقي مناسب با نيازهاي بيماران استفاده مي شود. به عنوان مثال موسيقي محرك مانند ديسكو براي حركات قوي و موسيقي آرام مانند والس براي انجام حركات روان و سيال به كار مي روند و در موارد ديگر به تمرين تمركز بر روي عناصر و اجزاي موسيقي از طريق شنيدن توصيه شده است. هدفهاي عمده درماني كه از اين روش حاصل شده عبارتند از : كاهش درد همراه با حركات ريتميك، افزايش توانايي هاي حركتي، افزايش قدرت و مدت حركت در نارسايي هاي عضلاني، افزايش گنجايش تنفسي و نمونه هاي متعدد ديگر. 3. موسيقي و مشاوره : در اين روش از موسيقي براي بحث و گفت و گو و ياد آوري خاطرات بيماران به منظور افزايش مكالمه مثبت و ارتباط نزديك با يكديگر استفاده شده است. ترغيب بيشتر بيماران به شروع گفت و گو و بحثهاي موسيقايي و سخن گفتن پيرامون هر چيزي- جز بيماري- بر تحمل و سازگاري بيماران با شرايط بيمارستاني مي افزايد. هدف عمده اين روش كاهش استرسها، نگراني ها، ترسهاي ناشي از بيماري و جراحي و افزايش ارتباطات بين فردي و ايجاد آرامش و اميدواري در بيماران است. 4. موسيقي و رشد : در اين روش عمدتاٌ از موسيقي به عنوان محركي تقويت كننده استفاده مي شود و با آن افراد مختلف مخصوصاٌ كودكان را به انجام تمرينات موزيكال ترغيب مي كنند كه تقويت رفتارهاي خاص خودياري و يادگيري مي انجامد. هدف عمده اين روش افزايش يادگيري و توان بخشي بيماران و جلوگيري از واپس روهاي رشدي است. 5. موسيقي و محرك : در اين روش موسيقي براي تقويت حواس بينايي، لامسه و شنوايي به كار مي رود و غالباٌ با فعاليتهاي خوشايندي همراه مي شود و تحريكهاي شنوايي و لامسه را فراهم مي كند. در مواردي نيز در اين روش از نمايش براي هدايت تصوير و تخيل بيماران استفاده شده است. اين روش ضمن داشتن كارايي در درمان بيماراني كه دچار نقيصه هاي حسي و حركتي هستند تاثير بارزي در كاهش افسردگي و اضطراب معلولين دارد. 6. موسيقي و بازخورد زيستي :در اين روش از موسيقي براي تقويت پاسخهاي فيزيولوژيك استفاده مي كنند و موسيقي را بازخوردهاي زيستي بيماران همراه مي نمايند و پاسخهاي مطلوب را در آنان افزايش مي دهند و به اين ترتيب از ناراحتي هاي فيزيولوژيك مي كاهند. براي مثال موسيقي را همراه با تنفس ريتميك عميق و يا حركات سيبك سازه در كاهش فشار خون، تنش هاي عضلاني، تشنجهاي صرعي و دردهاي ميگرني به كار گرفته اند. 7. موسيقي و فعاليتهاي گروهي :در اين روش بيماران در فعاليتهاي گروهي موسيقايي مانند شنيدن، خواندن و نواختن شركت مي كنند و ارتباط مثبت بين افراد و احساس بهبودي افزايش مي يابد و متقابلاٌ احساس ناشي از ديدها و بيماري هاي مانند افسردگي و اضطراب كاهش پيدا مي كند. شركت در كنسرتهاي موسيقي درخواست آهنگاهاي مورد علاقه اجراي موسيقي في البداهه به طور گروهي و همچنين بحث هاي گروهي درباره موسيقي و تاثير مثبت اين فعاليتها از جمله مواردي است كه گزارش شده است .
| ||
|
| ||
| مدرنيسم ، همزاد ديرينه سنت گرايي | ||
|
:: مدرنيسم ، همزاد ديرينه سنت گرايي بي شك جستار در رابطه سنت و تجدد به لحاظ وسعت و گستردگي موضوع ، محتاج بستر و زمينه اي است كه هر دو جنبه سنت و تجدد را در ذات خود دارا باشد و پهنه هنر بهترين و مناسب ترين جايگاه اين جست و جوست . تمامي پديده هايي كه به هر نحوي با انسان ارتباط حياتي دارند ، از جمله پديده هنر ، بر دو نوع عمده تقسيم مي شوند : پيرو و پيشرو . در هنر پيرو آنچه را كه مردم جامعه در روابط اجتماعي خود و در چگونگي گفتار و انديشه و رفتار خود ، انتخاب نموده و روي آن تكيه مي كنند ، منبع الهام قرار گرفته ، هنرمند پيرو تنها دنباله رو تفكرات و خواستهاي مردم جامعه است و بدين سبب بايسته ها و شايسته ها در هنر جايي نداشته ، اين پديده همواره در معرض ايستايي و فرسودگي قرار مي گيرد. اما هنر پيشرو خصوصيت بارز و متمايز كننده اين هنر ، تصفيه واقعيات جاري و دريافت حقيقت ناب نهفته در آنهاست . نبوغ پويا و سازنده در اين نوع هنر ، تنها «آن چه هست »را نه مطلقا تائيد مي كند و نه آنرا طرد مي نمايد بلكه واقعيات موجود را به سود شايسته ها و بايسته ها تعديل مي نمايد . لذا هنر پيشرو به تعبيري جايگاه تعهد و پيروان آن ، هنرمندان متعهد لقب مي يابند . اين هنرمندان متعهد پيرو ، هدايتگر افراد جامعه و سازنده آرمانهاي حيات بخش انسانند . اما جداي از تعابيري كه مطرح شد ، بيشترين لذتي كه نصيب تازه واردان به عالم هنر در قدم هاي اوليه مي شود برخورد با آثاري است كه همانند طبيعت و همسان واقعيت به نظر آيند . اغلب انسانها دوست دارند در آثار هنري از جمله در تابلوهاي نقاشي همان چيزي را ببينند كه در واقعيت با آن برخورد مي كنند كه البته امري است طبيعي و اجتناب ناپذير ، چرا كه زيبايي طبيعت براي همگان لذت بخش و دوست داشتني است و هنرمندي كه در آثارش اين زيبايي را جلوه گر سازد حداقل به لحاظ حوصله و مهارتي كه در انعكاس صادقه جهان نمايان ساخته قابل ستايش است و چه بسيار نقاشان مدرني كه به سبب شيوه خاص خود در ترسيم تابلو از سوي اين گروه تازه وارد فردي سمبل كار و ناتوان از ارايه كاري بهتر پنداشته مي شوند . اما شايد در برخورد با اين گونه آثار نو و نامانوس ، يادآوري يك مثال كوچك آنان را از پيشداوري و قضاوت عجولانه باز دارد . كودكان گاه فكر مي كنند كه ستارگان آسمان بايد شكل ستاره هاي چند ضلعي را داشته باشند ، با وجود آن كه همه ما مي دانيم در حالت طبيعي غير از اين است . كساني كه اصرار دارند در يك تابلو ، آسمان آبي و چمن سبز باشد تفاوت چنداني با اين كودكان ندارند. پس بجاست در لحظه رويارويي با اين نوع آثار با خود خلوت كرده بينديشيم آيا ممكن نيست كه نقاش براي تغيير جلوه ظاهري واقعيت استدلالي داشته باشد ؟ و يا اينكه آيا ما اطمينان داريم كه بهتر و شايسته تر از نقاش مي توانيم حقايق را تشخيص دهيم؟ شايد تعمدي در كار است كه هنرمندان قصد زدودن همه تصورات و از آن مهم تر تعصبات جاي گرفته در ذهن را داشته مي خواهند دنيايي بيافرينند كه در آن ديگر هر چيز درست در جاي خود و به شكل خود نيست و چه زيبا و شورانگيز است كار هنرمندي كه به بهترين نحو بتواند از عهده اين آفرينش غريب برآيد . همين آثار است كه به ما مي آموزد چگونه زيبايي هاي تازه اي را در طبيعت ببينيم كه هرگز حتي در رويا هم آنها را نديده ايم . در گذشته مردم ، نقاشي و تنديسها را تنها به ديد يك اثر هنري نمي ديدند بلكه براي تمامي آنها نقش و كاركرد معيني قائل بودند و اگر كسي نمي توانست ضرورت و توجيهي براي خلق آثار هنري بيابد بي شك توان داوري و اظهار نظر در مورد آن اثر را نيز نداشت . لذا اين مهم را مي بايست در نظر داشت كه به خصوص در مورد هنر گذشتگان و سنت هاي به يادگار مانده از آنان بي هيچ گونه آگاهي از هدفهاي كاربرديشان نمي توانيم به معنا و مفهوم عميق نهفته در آنها پي ببريم . آري هر چه بيشتر در مسير تاريخ به گذشته هاي دور و دورتر باز مي گرديم ، اهدافي را كه هنر مي بايست در خدمتشان قرار گيرد، واضح تر و در عين حال شگفت انگيز تر مي يابيم . هم اينك نيز در روستاها و يا در جوامعي كه مردمشان هنوز در اوضاع و احوالي چون زندگي اجداد كهن به سر مي برند مي بينيم كه تا چه ميزان هنر در نزد آنها با نقش و كاربرد سودمندانه اش عجين است . گر چه شايد ما اين جوامع را بدوي و ابتدايي بناميم . اما حقيقت اينست كه اغلب فرآيندهاي انديشه آنان پيچ و تاب هاي بيشتري نسبت به افكار و تصورات ذهني ما داشته و بيشتر به اصل خود كه زماني همه افراد بشر از آن پا به جهان شگفتي نهاده است نزديكند. براي جوامعي كه هنوز پايبند به سنت ها و اصول اجداد خود هستند ، تمثال ها ، نقشها و پيكره ها ، محافظ و نگهباني هستند كه جامعه را در برابر نيروهايي كه به تصور آنها هم چون قدرت هاي طبيعي واقعي هستند ، حفظ مي كنند تنها راهي كه به ما كمك مي كند تا شگفتي ها و اسرار نهفته در هنرهاي سنتي را دريافته ، ره به ذهنيات هنرمندان آن ببريم ، دريافت نوع نگرش و احساسي است كه اجدادمان را وا مي داشت تا درباره نقشها و تصاوير ، نه تنها همچون چيزي زيبا براي نگاه كردن كه همچون موضوعي نافذ و تاثير گذار براي به كار بستن ، بينديشند. با نگاهي به هنر گذشتگان و سير در سنت هاي ديرين اين نكته قابل استنتاج است كه در حقيقت كيفيت و سطح صناعت آنان نيست كه با هنر و صناعت مدرن و امروزي متفاوت است بلكه تصورات ، انديشه و باورهاي آنان با ما فرق داشته و مطالعه تاريخ هنر تنها بررسي تاريخ پيشرفت مهارتهاي فني نيست كه از آن مهمتر سرگذشت تغيير و تحول انديشه ها ، باورها و ضرورت هاست . چرا كه هنر در ذات خود كنشي است ارتباطي و حتي اگر امروزه هنرمندان متجدد ما به اين ارتباط اعتقاد نداشته باشند يا حتي احساس نيازي به آن نكنند ماهيت هنر امري است نيازمند گفت و گو و مشتاق معرفي كردن خويش . هنر گريز از زبان آشناست ، دستيابي به لذت بيگانگي . شعر هيچ نيست مگر كاربرد نامتعارف زبان . برلوت برشت مي گويد : « رويداد يا شخصيتي را بيگانه كردن ، در درجه اول يعني جنبه بديهي و آشنا و مفهوم را از اين رويداد يا شخصيت گرفتن و كنجكاوي و شگفت زدگي را نسبت به آن برانگيختن » اما هر چيز ناآشنا ، براي ذهني كه به قاعده هاي مرسوم بيان خو گرفته باشد هراس آور است . در اصل هنر مدرن از آن چه بنيان هنر رمانتيك بود ، يعني از عاطفه و شور دور مي شود ، در هنر مدرن حس از راه مستقيم شكل منتقل مي شود نه از راه بياني قراردادي و يا بدتر از آن از راه ايجاد تصويري خاص از هنرمند ، تصويري دروغين كه مخاطب در نهايت بدان باور ندارد، اما آن را همچون حكايتي پذيرفته است . هنر مدرن به تعبيري ناآشناترين چيزهاست . هنري كه آرامش مخاطب را براي مدتي بر هم مي زند چرا كه ابهام معنايي در اين نوع هنر نقش اساسي دارد گرچه اين ابهام تنها و لزوما از راه پيچيدگي در نوع بيان ظاهر نمي شود چه بسا كه سادگي افراطي كه آشكارا در معماري مدرن به چشم مي خوردجزو اصول بنيادين اين معماري مي باشد ، ليكن در اكثر آثار مدرن قاعده ابهام حرف اول را مي زند حتي در آثار نويسندگاني چون كافكا كه نثري ساده و شيوه بياني سهل و ممتنع را پي مي گيرند ، همواره مواردي ناگفته مي ماند كه نيازمند حدس و گمان خواننده است . به هر صورت عالم هنر دنياي عجيبي است جهاني مهيج و شوق انگيز كه همانند ندارد . قوانين عجيب و شگفتي هاي خاص آن ما را وا مي دارد تا براي دريافت آن و لذت بردن از آفريده هاي آن ذهني آزاد و رها داشته باشيم هر اشاره اي را دريابيم و در برابر هر هماهنگي و تناسب ظريف و مكتومي واكنشي در خور از خود نشان دهيم . همين خصوصيت است كه باعث مي شود تا هنر هيچگاه پايان نيابد ، هميشه موضوعات تازه اي براي كشف و شناخت يافت مي شود و هر بار در مقابل چشمان ما با ظاهري متفاوت رخ نمايد و اين خصوصيت مشتركي است كه در تمامي هنرها از هنرهاي سنتي و بسيار دور تا هنر مدرن و امروزي به وضوح قابل مشاهده و درك است . از سوي ديگر هر اثر هنري همچون رشته اي از زنجيري است كه به اصل خود متصل است . مجموعه اين رشته هاي درهم تنيده ، تار و پودي را مي آفرينند كه در آن هر اثر هنري منزلگاه خاص خود را دارد ، همين رشته هاي درهم بافته شبكه اي را مي سازند كه سنت ناميده مي شود . شبكه اي كه بدون آن اصالت يا نوآوري معني و مفهومي ندارد ، سنت به معني لغوي آن چه از گذشتگان به ما رسيده است ، چون سكوي پرتابي است كه هنرمند از روي آن نخستين جهش تخيل خود را آغاز مي كند و آنگاه نقطه فرود آن تاري تازه به شبكه گسترده هنر مي افزايد . شكي نيست كه سنت نهفته درآداب و رسوم و ميراث فرهنگي اقوام بدوي و گذشتگان عاملي مهم در غني سازي فرهنگ كنوني ماست . امروزه رسوم ، عقايد ، سنن ، دانش ، آداب قومي و حتي موسيقي گذشته توسط پژوهشگران جمع آوري ، مطالعه و تدوين شده و بسيار مورد توجه هنرشناسان و دوستداران آثار هنري قرار گرفته است . با تفحص و بررسي آثار هنري ، نقاشي و پيكره هاي بدست آمده در سراسر جهان روابطي كه ميان مباني فرهنگ كنوني و مدرن با زندگي و آداب سنتي در خاور نزديك و اروپاي كهن وجود دارد قابل دسترسي است . خوي محافظه كاري و احترام به سنت اجداد و پدران در جوامع بدوي ايجاب مي كرده كه هر اثر هنري و ساخته شده اي از تصوير و نمونه پيش از خود تبعيت كند و شباهتش را با اصل خود حفظ كند گرچه همه مي دانيم كه هيچ نسخه دومي نمي تواند عينا شبيه نمونه اصلي و اوليه از كار درآيد به خصوص كه پيكره تراش و هنرمند سنتي نيز طبعا از نعمت و ويژگي گريز ناپذير آزادي عمل و خلاقيت شخصي بي بهره نبوده ، لذا مي توان خاصيت تجريد روزافزوني را كه در آثار هنري جوامع بدوي و آثار به يادگار مانده از آنان مشهود است نتيجه تكرار و توليد بي حد و حساب آن آثار دانست . بي شك هر حركت يا شكلي كه مستمرا مورد تكرار قرار گيرد ويژگي اصلي خود را از دست داده ، ساده شده به تجريد مي گرايد ، ضمن آنكه رعايت تناسب ، تعادل ، نظم خطوط و اشكال ، هماهنگي و تضاد رنگها در همه ادوار به نوعي رعايت شده و اصول هنري ناشي از خاصيت ذهني هنرمند ثابت مي ماند . به تدريج كه زمان پيش مي روند هنرمند خود را مجاز مي شمرد جزئي يا حتي اشاره اي از چيزي را اختيار كند و آن را با اجزاي ديگر بپيوندد و تنها ذهن خود را تصميم گيرنده و حاكم مطلق در خلق آثار هنري قرار دهد تا حدي كه قاعده اي مي شود در هنر مدرن يعني : «حكومت مطلق ذهن » تعبيري كه در آن هنرمند هر جز را چنان كه خود درست مي داند شكل داده و به كار مي برد. و اين خود نخستين جنبه تاه كه از ديدگاه فلسفي كه مهمترين هم هست ، برداشتي جديد از واقعيت است ، برداشتي كه يك سر با ادراك زيبايي شناسانه و مرسوم پي از اين تفاوت داشته و همچنين برداشت تازه از واقعيت ها ، باورها و سنت هاست كه تفاوت اصلي و عمده را ميان هنر مدرن و آنچه تا پيش از آن مطرح بوده به وجود آورده است . هنر امروز راز مهمي را كشف نموده كه هنر در گوهر خود نه بيانگر است و نه مقلد واقعيت و تا آنجا پيش رفته كه حتي هر چيز آشنا را غير زيبايي شناسانه مي داند و بنا به حكم فرماليست ها هنر آنجا آغاز مي شود كه ما از جهان آشنا و معمولي كه بر آن عادت كرده ايم جدا شويم و به دنياي ناشناخته گام بگذاريم ، به سرزمين شگفتي ها . هنرمند امروز در پي آنست كه احساس اصيل و نيرومندي را كه در خاطرش نقش بسته آشكار كند و شكل بخشد. او براي دستيابي به اين مقصود از همه نقشهاي عالم ، از خطوط و رنگهاي گوناگون و تركيب صورتهاي طبيعت مدد مي طلبد و هر چه او را به كار آيد در هم مي آميزد و بيم آن ندارد كه شكل ها و خطها در هم ريزند ، رنگها مستي كنند و زنده و بي جان در هم عجين شوند . اگر الهامي در دلش رخنه كند همه عالم را جلوه گاه ذهنياتش مي سازد تا همگان آن نكته را دريابند و به عالم ژرف و پهناور ذهن او قدم گذارند ، حال اگر در اين ميان ناظري بي خبر از شور و حال هنرمند و غافل از بينش و تلاش او تنها در پي صورتي زيبا يا بياني واقع گرايانه باشد ، راه خطا مي رود و از هنر و هنرمند امروز طرف نمي بندد. اما بي گمان تنها فرار از تقليد طبيعت و درهم ريختن اشكال و خطوط ، كسي را در جمع هنرمندان اصيل ، خلاق و مدرن قرار نمي دهد . آنچه باعث اصالت هنرمند و مايه اصلي امتياز اوست وفاداري به ديد و احساس و شيوه اي شخصي است . هنرمند امروز نيز هم چون اجداد خود با هنرش زندگي مي كند . دغدغه هاي ذهني ، او را گرفتار عالم خاص او مي كند . در قلمش نشاني از شور و گرفتاري است و همين دلدادگي و اسارت دل است كه اعتماد و اطمينان خاطر مي آورد . او عادهاي ديداري را دور مي ريزد به حس بينايي خود بي اعتماد مي شود و تنها در پي آنست تا انديشه ناب خود را نقش كند . اما نكته با اهميت اينكه روش زندگي در هر جامعه و هر دوره اي تابع تمدن و فرهنگي است كه در آن دوره مطرح و غالب است . شيوه هنرمندان نيز از اين قاعده مستثني نبوده است . برلوت برشت مي گويد : « هنرمندان دوره هاي مختلف ، اشيا را متقاورت مي بينند . ديد آنها فقط به شخصيت هر كدامشان مربوط نيست بلكه به دانش زمانشان درباره آن چيزها نيز مربوط است . اين اقتضاي زمانه ماست كه موضوعات را در روند تحولشان ملاحظه كنيم . چون هر چيز كه تغيير مي كند و از ديگر آثار و روندها تاثير مي پذيرد . اين طرز نگرش را همان گونه در علم امروز باز مي يابيم كه در هنر امروز . اما هنوز هستند كساني كه به شيوه هاي كهن سرسختانه پاي بندند و هنز اجازه نفوذ نهضت جديد را در حريم كارگاه هنري خود نمي دهند ، لذا آثار بيشتر هنرمندان معاصر در نظر آنها غريب مانده با ديده اغماض به آنها مي نگرند و اگر در جهت اعتراض برنيايند حداقل در انديشه خود پيوسته اين پرسش را زمزمه مي كنند كه منظور از اين نقشها و آثار چيست ؟ حس آنها كجاست ؟ اصالت نهفته در آثار چه شد و غرض هنرمند كدام است ؟ چه ، همان گونه كه ما نيز مي پنداريم ، او معتقد است كه سنت چون قالب و قالبي است كه ما عقايد خود را درباره آثار هنري به طور اجتناب ناپذير در چارچوب آن متشكل مي سازيم و درجه اصالت هر يك را بر آن اساس تعيين مي كنيم . اما با ديدي بي طرف و خوش بينانه ، مي توان دريافت كه هنر مدرن گرچه زبان و شيوه هاي تازه را پيش گرفته اما كلماتش آشناست ، كافي است با دستور و اصطلاحات جديد آن آشنا شويم . ضمن آنكه درك حال و آينده بي شك نيازمند توجه به گذشته است و اين آرمان معقول انسان معاصر است . يعني درك و احساس پيوستگي به گذشته «شايد در زندگي هيچ لحظه اي ابهام انگيزتر و تاريك تر از لحظه اي نيست كه آدمي خود را به كلي گسيخته از گذشته ببيند و ناتوان از پيوستن به آينده . بنابراين احساس آشنايي با كارها و نمودهايي كه همنوع انسان در گذشته از خود به يادگار گذاشته است و آنچه را كه آيندگان به وجود خواهند آورد مخصوصا در نظم و شكل مطلوب ، يكي از عوامل برطرف كننده احساس غربت و بيگانگي از طبيعت انسان هاست . در دنياي مدرن كار به جايي رسيده است كه اولويت سنت يعني آنچه كه قبلا انسان را در چارچوب خود محدود و مقيد به اصولي خاص مي داشت در هم شكسته است ، بشر امروزي مي تواند با آزادي و اختياري هم هراس آور و هم البته شادي بخش قدم در وادي تجربه اندوزي گذارد . در دنياي كنوني همه ارزش ها مورد ترديد و بازنگري قرار گرفته اند . هنرمند پيوسته در جست و جوي درك هويت خويش و معني حيات بشري در عصر حاضر است چرا كه با وجود افزايش دانش وي درباره هستي خويش ، تمدن كنوني به كلي فاقد همبستگي با گذشته ، سنتها و اصالت هاي خود است و پيوسته اين پرسش در پشت پرده ذهن نهفته مانده است كه ما چگونه به مرحله كنوني رسيده ايم ، و هنر زنده قرن حاضر با چه ترفندي به قله بلند شكوه دست يافته است ؟ لازم به يادآوري نيست كه كليه ويژگي هاي يك گياه در بذر آن نهفته است ، شكل نهايي آن در نخستين جوانه آن پنهان است . لذا نخستين تظاهرات هنهاي سنتي اجداد ما نيز راهگشاي ماهيت اصلي هنر نوين ماست چرا كه هنر در گذر مان در زير پوسته اي كه نتيجه رسوم زندگي ، آداب مختلف و تغييرات است و عاملي براي تشديد و افزايش عمق زندگي . هنرمند متعهد در روزگاران قديم و دوران باستان ، هنر خود را در اختيار اجتماع و مردم مي گذاشت واعتقاد و ايمان به باورهاي ديني و سنتي او را وا مي داشت تا همچون جادوگر ، كاهنو طبيب ، طبيعت را در برابر نيازمندي هاي خود و افراد جامعه موافق سازد و شكست يا ظفر او در ثمربخش كردن اين توافق در معناي واقعي لغت ، به منزله مرگ يا زندگيش بوده است . اما اگر هنر نوين در جوامعي مورد بي مهري قرار مي گيرد، بدان جهت است كه به ادا و اطوار گراييده و به خطا رفته است . در غير اينصورت حتي كساني كه با هنر نوين به معناي واقعي آن ، كنار نمي آيند تحت تاثير عاطفي آثار قرار مي گيرند كه آنها را طرد مي كنند . آنها ممكن است در ظاهر عصباني يا حتي متنفر جلوه كنند اما همانگونه كه شدت احساس خود را نمايان مي كنند ، در هر حال تحريك هيجاني شده اند و اصولا جذابيت منفي اين هنر همان قدر نيرومند است كه جذابيت مثبت آن . از سوي ديگر ، در جهاني كه هنرمند نوين خلق مي كند هيچگونه خوش آمد و هيچ همراهي مشهودي با مخاطب وجود ندارد . ليكن يك پيوند انساني در عمق آن حس مي شود كه مي تواند حتي موثرتر و شديدتر از هنري باشد كه تاثير مستقيم بر روي احساسات دارد. هدف هنرمند امروز اين است كه پندارها و خلاقيت دروني انسان و زمينه روحاني زندگي و جهان را به نمايش درآورد . درست همان مقصدي كه در سنت هاي ديرين نهفته است و اصالت هنر را نمايان مي سازد و شايد بتوان گفت كه آنچه امروز به عنوان عنصر مطلوب بصري پذيرفته شده است در قديم نيز به طور فطري برگزيده شده بود و كوتاه سخن آنكه بررسي هنر قديم و سنتهاي به يادگار مانده تا به امروز از يك سو موجب پيوستگي و حفظ مرزهاي فرهنگي و اصالت هنري مي گردد و از سوي ديگر با توشه اي از منطق و علم امكان رشد ، تكامل و شكوفايي هنر مدرن و معاصر را فراهم مي كند .
آنچه در اين متن مورد توجه و هدف است بررسي پيشرفت هنري تخيلي و مبارزه با سنتها و پرهيز از هرگونه تكرار و تقليد كه دشمن خلاقيت و نوآوري مي باشد ، است . تعريف هنر نو در جهت اعتلا هنر سنتي . هنر سنتي اي كه در عرصه تقليد و تكرار و همچنين عدم تفكر ديگر رو به انحطاط مي باشد و تنها راه نجات از اين ورطه خطرناك بررسي و تحقيق سير تحولي هنر نو مي باشد و آنچه كه باعث ايجاد تخيل و نوآوري در هنر شد . تخيلي كه طي ساليان دراز تجربه و مطالعه بدست آمد . تخيلي كه نياكان ما هم آنرا مد نظر داشتند . چه بسيار آثار هنري زيبايي كه از مينياتوريست ها ، تجليد كاران ، خاتمكاران ، معرق كاران و .... ايراني مي بينيم كه در دوره خود خلاقيتي بسيار باارزش بوده است ولي در اثر مرور زمان چيزي جز تقليد صرف از آن باقي نمانده است و اينكه در موزه ها نظاره گر آن باشيم كه در دست و در بازارهاي امروزي نمونه هاي آنرا بسيار مي بينيم و اين چيزي است كه باعث از بين بردن ارزش واقعي آنها شده است . هنر نوين يعني تخيل و عصيان . بطور كلي تخيل پديده آورنده زيبايي است . تخيل خود بر دو گونه انفعالي و ابتكاري است . زيبايي شناسي هم بر دو نوع است : 1- زيبايي شناسي طبيعي كه از تخيل انفعالي نشات مي گيرد. 2- زيبايي شناسي هنري كه در تخيل ابتكاري شكل مي گيرد . كه اين زيبايي شناسي هنري و تخيل ابتكاري است كه زمينه ساز تفاوت هنر كهنه و هنر نو است . سبكهاي هنري به دو سبك كلي رئاليسم (واقع گرايي ) و سورئاليسم (فرا واقع گرايي ) تقسيم مي شود . كه رئاليسم خود شامل سبكهايي چون كلاسي سيم ، ناتوراليسم ، امپرسيونيسم و ... و سورئاليسم شامل سمبليسم ، اكسپرسيونيسم ، فوتوريسم و ... مي باشد . كه در سبكهاي واقع گرايي زيبايي شناسي طبيعي ، تقليد و انعكاس واقعيت بر نيروي تخيل و در سبكهاي فرا واقع گرايي تخيل ابتكاري جايگزين تقليد و انعكاس طبيعت مي باشد . رابطه انسان و هستي رابطه «اثر گذاري »و «اثر پذيري » است اما بي گمان انسان پيش از آنكه در جهان اثر گذارده باشد از جهان و محيط پيرامون خويش تاثير و معني گرفته است . اثر پذيري محرك فعاليت ذهن و موجد آگاهي و شناخت مي شود . شناخت موجب اثر گذاري (معني بخشيدن ) انسان بر محيط و خود مي شود . انسان همواره بوسيله علم واقعيت هاي پيرامونش را شناخته و دگرگون كرده است و سپس آنها را با نيازهاي خود همساز مي گرداند و به كوشش هنر ، دنياي انديشه و عاطفه خويش را آماده و هدفدار مي سازد و بار ديگر موجب دگرگوني در واقعيت را فراهم مي آورد . هنر مي كوشد جهان را به آرمانهاي دوردست انسان نزديك كند و براي رسيدن به اين هدف عواطف انسان را مورد توجه قرار مي دهد . براي اينكار به نمايش مفهوم مي پردازد و براي آنكه مفهوم پيشين را دگرگون تا مفهوم تازه بيافريند دست به كار آفريش نگاره هاي نو مي زند . تاثير از واقعيت به تغيير واقعيت مي انجامد و يا به گفته ويل دورانت : « آنجا كه طبيعت باز مي ايستد هنر آغاز مي شود . » ارسطو ايجاد پالايش (كاتارسيس ) در مخاطب هنر را وظيفه اساسي كار هنري مي دانست . وي براي رسيدن به چنين هدفي در هنر ، تقليد را عنصر ضروري پديده هنري مي پنداشت . ارسطو تقليد را غريزي مي دانست و آگاه بود آنچه بوسيله تقليد نمايش داده شود لذت انگيز مي گردد. افلاطون يكسره مخالف هنر درمفهوم تقليد بود . او زيبايي ها را تقليدي از «ايده زيبايي « و «مثال » زيبايي آن مي داند و معتقد بود آنچه نمود واقعي دارد ضرورتي براي صورت دروغين و تقليدي آن نيست . تا آنكه در اواخر قرن 18 هگل «فيلسوف آلماني » به هنر مفهوم تازه اي بخشيد «هنر تقليد محض از طبيعت نخواهد توانست در اين مسابقه از كوره آزمايش به سلامت بگذرد و بي شباهت به كرمي نيست كه بخواهد بدنبال فيل بخزد . » غايت هنرمي بايست درچيزي سواي تقليد صرف چه از طبيعت و چه از شخص ديگري باشد چه برسد به تكرار هنر هزاران سال پيش . اما براي نزديك شدن به تصور هگل و نيز بمنظور كاوش در هنر ، شناخت سبك لازم و از اهميت برخوردار است . پل كله (1940-1879) نقاش سوئيسي مي گويد:«هنر آنچه راديدني است بيان نمي كند، بلكه آنچه را نمي توان ديد ، ديدني مي سازد . » هنر نوين به مفهومي از هر گونه انتزاع گرايي و شكل گرايي دور مي شود و بيشتر به عمق واقعت راه مي يابد پس در نتيجه هنر معني بخشيدن به واقعيت كيفي مي باشد . هنر همچون علم و فلسفه بعد از آنكه از واقعيت معني گرفت و آنرا شناخت مي كوشد تا در گام بعدي به واقعيت معني ببخشد . اين معني بخشيدن به واقعيت كيفي در گستره هنر هنگامي صورت مي گيرد كه هنر آفرين در گام نخست از تخيل وعصيان بهره جويد . هگل مي گويد : « تخيل عنصر هرگونه توليد زيبايي است . » تخيل جريان آزاد نگاره هاست كه بوسيله حافظه در ذهن نگهداري مي شود و براساس اصول تداعي معاني شكل مي گيرد . با تكيه بر اين حرف مي توان گفت : از آنجا كه تخيل از حافظه رنگ مي گيرد و چون تصويرهاي حافظه در واقعيت عيني سرچشمه دارند ، بنابراين تخيل نيز فرآورده واقعيت عيني است ، زيرا ذهن و فرآورده هايش بازتاب واقعيت خارجي اند . از اين همه مي توان نتيجه گرفت : چون الگوهاي ذهني هر يك از انسانها بواسطه نوع يادآوري و تصاوير پيشين ذهني متفاوت است ، لذا تخيل ، فردي ترين و خصوصي ترين ويژگي ذهني هر انسان است و از اين جهت هر آنچه فرآورده تخيل باشد كاملا منحصر بفرد خواهد بود . پل گوگن (1903-1848) نقاش فرانسوي مي گويد : «بهتر است با اتكا به حافظه نقاشي كنيد چون در اينصورت كارتان از آن خودتان خواهدبود . » تخيل ابتكاري با ارزش ترين ويژگي هنر نوين است اما همواره بايد در نظر داشت تخيل هر اندازه ابتكاري به خودي خود راه گشا نيست . زيراتخيل تنها هنگامي از بازي صرف تداعي آزاد فراتر مي رود و جنبه هنري مي يابد كه بتوان آنرا از قوه به فعل درآورد . زيرا كه واقعيت عيني امكاني است كه حقيقت يافته و به فعل درآمده است . اما واقعيت ذهني امكاني است بالقوه كه مي بايست تحقق پذيرد و البته ويژگي واقعيت ذهني توانايي تبديل آن به واقعيت عيني است . تخيل ابتكاري ما را از امكانات پنهان واقعيت آگاه مي سازد ابتكار در علم و هنر هميشه بواسطه تخيل ابتكاري بوجود مي آيد . نخستين نشانه تخيل ابتكاري كنار گذاشتن تقليد است كه در دگرگوني «شكل » آشكار مي شود . تخيل ابتكاري به دگرگوني شكل آثار هنري منجر مي شود و از اين رهگذر به عصيان مي انجامد . آنچه كه معمولا آزادي مي خوانيم نتيجه تلاش انسان بر مبناي ضرورت است ، بي گمان هنگامي كه انسان واقعيت را به درستي بشناسد و براساس شناخت خود رفتار كند ، خواهد توانست از جبر فراگير پيرامون خود آزاد شود و از سيطره واقعيت برهد . كليد اين آزادي شناخت واقعيت است . تلاش آگاهانه انسان در بدست آوردن آزادي «عصيان » نام دارد . رابطه انسان و هستي هميشه چنين ارتباط آگاهانه و عصيان آميزي بوده است . ابزارسازي يكي از نخستين و مهم ترين جلوه هاي عصيان بشر بوده است . اگر بپذيريم همه تمدن نتيجه عصيان بر واقعيت است بايد براي اين عصيان دو گونه عالي علم و هنر قائل شويم . زيراعلم عامل دگرگوني واقعيت عيني و هنر عامل انقلاب ذهني است . هربرت ريد مي گويد : هنر به مفهوم اساسا انقلابي ، هميشه متضمن فعاليت خلاقانه اصيل ، يعني اختراع واقعيت عيني است كه پيش از اين وجود نداشته است . » رئاليسم پافشاري بر مشاهده دقيق است ، اما مشاهده هر اندازه دقيق آنچه را مورد مشاهده قرار مي گيرد دگرگون نمي سازد . در والاترين نمونه هاي آثار رئاليستي تنها با عكس برگردان فريبنده و استادانه از واقعيت روبرو مي شويم . روش رئاليستي نيازي به توضيح ندارد . اين شيوه در هنرهاي تجسمي عبارتست از تلاش در نماياندن جهان به همان صورتي كه بر حواس ما عرضه مي شود ، بي كوششي در تضعيف و بيهيچ تكليف . » رئاليسم در معني تاريخي خود اساسا محصول نظام سرمايه داري است . در نظام سرمايه داري زبان انتقادي هنر به رغم رسالت آن خفه مي شود و آثار هنرمندان اين دوره در عاليترين نمونه هاي خود مانند جنگ و صلح اثر تولستوي ، جز موشكافي واقعيت و طرح مسئله بي آنكه پاسخي بدان داده شود ، چيز ديگري نيست . همين زندان رئاليستي است كه پاي تولستوي را بسته و او را در رمان جنگ و صلح ناگزير از بيان واقعيت نو مي كند . تا آنجا كه وي را وا مي دارد در انتهاي رمان براي تكميل اثر خود مقاله اي تاريخي ، فلسفي بنويسد . هنرمند رئاليست تنها مشاهده گر واقعيت است ، بي آنكه در آن نقشي ايفا كند . رئاليسم نوعي بازنمايي واقعيت است كه با ياري تقليد به دوباره سازي از واقعيت مي پردازد و كمتر راهي براي تخيل و عصيان بر جاي مي گذارد . از اينرو كمتر به دگرگوني كه هدف برتر هنر است مي انجامد . انگاره رئاليسم در قالب هر سبك و هر هنر به تكرار آنچه هست دل خوش كرده و با نمايش تكراري واقعيت كه پيوسته متكي بر تقليد است ، عادت را جايگزين نيروي ابتكار و خلاقيت مي كند . در دنياي امروز كه از ناملايمات ، دروغ ، جنگ و خرابيها پر شده ، به زبان رئاليسم سخن گفتن نوعي عقب نشيني به نفع همه اينهاست . بيان رئاليستي در چنين شرايطي تائيد همه نيرنگهاي سرمايه داري است . انگاره رئاليسم در بستن به روي هر گونه پويايي ، نوخواهي و عصيان است . مارسل لكنت مي گويد : « سورئاليسم نويد تازه اي است كه به وسيله گريز از حقايق پوچ و ناچيز زندگي ما را به سوي ناشناخته ها هدايت مي كند . » مي توان نخستين نشانه هاي سورئاليسم را در سبك باروك مشاهده كرد . باروك بيرون از محدوديت هاي زيبايي شناسي كلاسيك گام بر مي داشت و مي توان آنرا عكس العملي در برابر سبك كلاسيسيم دانست . زيرا با مباني اساسي هنر كلاسيك تفاوت بنيادين دارد . انديشه باروك شايد نخستين انديشه آكادميك بود كه در مقابل روش زيبايي شناسي طبيعي ، الگوي ديگري براي هنر مي يافت . اگر از نخستين نقطه هنر نو گذر كنيم ، ژرف ترين جاي پاي سورئاليسم را در سبك رومانتي سيسم مشاهده خواهيم كرد . در رومانتي سيسم وجود نيروها و عوامل متضاد به همان اندازه كه وجود نيروهاي همگون مشهود بود جلوه كرد . اصول وحدت ، زمان ، مكان و مووضع (كلاسي سيسم ) كنار گذاشته شد . عنصر خيال گرايه در مقابل عقل گرايي قرار گرفت . پس از آن نشانه هاي هنري سورئال را در سبك سمبلسيم مي بينيم . سبكي پر از اشاره و كنايه و تخيل بود . كه شارل بودلر شاعر آغاز گر آن بود . پس از آن اورفيسم و كوبيسم، اگر چه پيكاسو هيچگاه رسما به سورئاليسم نپيوست و از بنيانگذاران كوبيسم به شمار مي رود اما بسياري از آثار او به سورئال اثر گذاشت و از ميان همه سبكها مهمترين سبك هنري كه از نمايش تقليدي واقعيت دور شد سبك فوتوريسم بود كه شاعر ايتاليايي (فيليپومارتيني ) پرچمدار آن است . نخستين نشانه هاي سورئاليستي در بيانيه فوتوريست ها نفي هر گونه تقليد ، احترام بواژه ديوانگي ، به اين دليل كه تهمتي است براي جلوگيري پيشروي نوآوران . فوتوريسم با بيانيه عصيان آميز خود راه را براي دادائيسم باز كرد . دادائيسم اگر چه همه ارزشهاي هنري مرسوم را تا آن زمان نفي كرد ، اما نيروي بين المللي آن منجر شد تا فرآيند باروك تا اكسپرسيونيسم نتيجه اي پيدا كند . دادائيسم با اسامي هنرمنداني آغاز مي شود كه پيش از اين نام بيشتر آنها در فهرست سبكهايي چون كوبيسم ، اكسپرسيونيسم ، فوتوريسم و يا سبكهاي ديگر به چشم مي خورد و سپس بسياري از آنها به سورئال پيوستند . هوگوبال (شاعر و نويسنده آلماني) ، فرانسيس پيكابيا (نقاش و شاعر اسپانيايي ) ، مارسل دوشان (نقاش فرانسوي ) ، آندره برتون (شاعر و نويسنده فرانسوي ) ، تزارا(نقاش رومانيايي ) ، پل آلوار (شاعر فرانسوي ) و ... هنرمندان دادائيسم بعد از مسيري كه پيمودند و آشوبي كه به پا كردند گرد هم آمدند و سبكي منسجم با بنياني استوار بر پا كردند . برتون كه خود در جريان دادائيسم سهمي داشت در سال 1924 زماني كه آخرين شعله هاي دادائيسم فروكش مي كرد نخستين بيانيه سورئاليستي را منتشر كرد : «سورئاليسم خودكاري محض نفساني كه به ياري آن به بيان فرآيند راستين انديشه به صورت گفتاري يا نوشتاري و يا هرگونه شيوه ديگر ، همت گماشته مي شود . املا انديشه آزاد از هرگونه كنترلي كه عقل اعمال مي كند مستقل از هر دلمشغولي جمال شناختي يا اخلاقي . » اما سورئاليسم عملا چنين راهي را نپيمود و بزودي از عقل ستيزي كه يادگار دوران دادائيسم بود دست برداشت . هربرت ريد درباره روش خودانگيختي مي نويسد : « دلبستگي انحصاري به تئوري اتومائيسم از همان آغاز اشتباه بود . اين كار در وهله نخست مستلزم از دست دادن آزادي فكر است . برتون تا مدتها با بيانيه هايش سورئاليسم را از سويي به سوي ديگر مي كشاند ، از اين رو بيانيه هاي وي اگر چه لازم بود اما تا مدتي سورئاليسم را سرگردان ساخت . در اين ميان هنرمندان سورئاليست نه ارزشهاي زيبايي شناسي و نه آزادي انديشه ، هيچ يك را ناديده نمي گرفتند . آنها با باور به نيروي تخيل ابتكاري و با تكيه بر فلسفه علمي آثاري آفريدند كه به تعريف ما از هنر نوين بسيار نزديك است . آنها مي كوشيدند تا با شناختي كه از طبيعت بدست آورده اند واقعيت تازه اي بيافرينند . آنچنانچه راز اشعار فردريكو گارسيا لوركا و نقاشيهاي مارك شاگال و رنه مارگريت و نيز بسياري از فيلمهاي ژان كوكتو و لوئيس بونوئل از همينجاست . روندي كه هنرمندان سورئاليست پيش گرفتند باعث شد تا آندره برتون بعد از پنج سال در 1929 دومين بيانيه سورئاليسم را منتشر سازد . او مدعي شد كه اساس سورئاليست با زيبايي شناسي تباين دارد . نه زيبايي شناسي به معني نمايش تكراري ارزشهاي صوري واقعيت . اما مهمترين ويژگي سورئاليسم آن بود كه تخيل در اين سبك مرزي داشت و تا آنجا مورد استفاده قرار مي گرفت كه مي شد به آن صورت عيني بخشيد . بدين ترتيب از ذهنيت گرايي محض و انتزاع گرايي پرهيز مي كند ، سورئاليسم را در اين معني مي توان هنر واقع گرايي تخيل ناميد . زيرا تخيلي را مي آفريند تا پيش از اين وجود نداشته اما مي توان در عين حال به آن صورت واقعي بخشيد . «آپولينر »بر اين باور بود كه «چرخ » كاري سورئاليستي بوده است . انسان خواست فراتر از طبيعت و فراتر از توانايي جسمي خود كاري انجام دهد . چرخ را ابداع كرد كه بي شباهت به پاي آدمي نيست . چرخ تخيلي ابتكاري نشئات گرفته از واقعيت پاي آدمي است . تخيلي كه امكان عملي شدن داشت . سورئاليسم نوعي روش انديشيدن و نوعي فلسفه هنر را بوجود آورد . لوئيس بونوئل مي گويد : « سورئال معني اخلاقي دارد كه بشر آزاد نيست و براي بدست آوردن آزادي عصيان و عشق لازم است . » در حقيقت تجربه دروني ترين و پنهاني ترين عواطف انسان يا همان ناخودآگاهي كه امكانات متعدد نهاد انسان را در خود مي پروراند ، تخيل و آوري ، بيدار كردن اميال پنهاني و احساسات خفته ، رغبت انگيزي براي تجربه هاي نوين و تصورات فرا واقعي از جمله مفاهيمي است كه سورئاليسم بر آنها استوار است . ماركس معتقد است سورئاليسم يعني انديشيدن بر مبناي دگرگون ساختن جهان و انديشه اي كه قابليت فعاليت عملي را نداشته باشد معتبر نيست . لوئيس بونوئل مي گويد : « سورئاليسم به من ياد داد كه زندگي يك معني اخلاقي دارد كه بشر نمي تواند از آن غافل بماند ، از طريق سورئاليسم براي اولين بار كشف كردم كه بشر آزاد نيست . » اصول اخلاق هنرمند سورئاليست بر آزادي و عشق بنيان گرفته است . او به كاملترين آزادي انسان معتقد است و بر خود مسلم مي داند كه آنچه را قانون و بيدادگري نتوانسته است به ارمغان بياورد ، عشق و برادري با خود به ارمغان خواهد آورد . از آنچه درباره فلسفه سورئال بيان شد نتيجه مي شود سورئال از يك سو به زيبايي شناسي واقعي و از يك سوي ديگر به زيبايي شناسي هنري و تخيل وابسته است . در نهايت سورئاليسم فرياد انقلابي جهاني است عليه سنتهاي پوسيده و نيز مدرنيسم انحطاطي . سورئاليسم در تلاش است تا نيروي تضادمند و انقلابي رمانتي سيسم ، نگاه رمز پرداز سمبلسيم ، نيروي ديناميسم فوتوريسم و عصيان دادائيسم را همراه تخيل ابتكاري به سوي هدفي برتر پيش ببرد.
| ||
|
| ||
|
:: بيوموزيكولوژي بار ديگر كه صداي پرنده آوازخواني را مي شنويد، با دقت به آن گوش فرا دهيد، چرا كه اگر توجه خود را به آواز اين جانوران معطوف كنيد، ممكن است ريتم و الگوهاي بسيار مشابه با آنچه كه در موسيقي انسان يافت مي شود را بيابيد. مطابق گزارش هاي جديد، دانشمنداني كه سرگرم بررسي اين الگوها هستند، معتقدند طبيعت موسيقي و ماهيت آن ممكن است از آنچه تا كنون تصور مي شد بسيار عميق تر و ريشه دارتر باشد. به عقيده محققان اين الگوها شايد نشان از دانش ذاتي موسيقي در ميان بسياري از جانوران نظير پرندگان، نهنگ ها و انسان داشته باشد. جودي كالينز طي نيم قرن اخير به آواز خواني و همنوايي با اصوات نهنگ هاي گوژپشت پرداخته و CD هاي مختلفي را با عناويني نظير «آواي جنگل باراني» روانه بازار كرده است. جالب آنكه صنعت «موسيقي طبيعي» با شكوفايي روزافزون هر لحظه رونق بيشتري در جهان مي يابد. اما به راستي آيا اين اصوات آرام بخش و دلنشين موسيقي واقعي به شمار مي روند و يا تنها عملكرد زيستي جانوري است كه آنها را مي آفريند؟ بررسي هاي اخير حاكي از آن است كه اصواتي نظير پرنده يا نهنگ نه تنها موسيقي طبيعي هستند، بلكه اين آواها ممكن است بخشي از يك «موسيقي جهاني» باشد كه يك مفهوم شهودي از موسيقي را براي بسياري از جانوران و نيز انسان فراهم مي آورند. جيل آتما، پروفسور زيست شناسي دانشگاه بوستون و از نويسندگان گزارش اخير كه فلوت هاي ماقبل تاريخ را مورد بررسي قرار داده، مي گويد فلوت هايي كه بيش از 57هزار سال قبل از استخوان ساخته شده اند، نشان از اهميت والاي موسيقي نزد اجداد غارنشين ما دارند. به اعتقاد وي، «اين آلات موسيقي بسيار پيچيده تر از ابزارهاي شكار بوده اند.» مشابهت ميان اصوات جانوران و انسان و ميل ذاتي به ايجاد موسيقي از جمله نكاتي است كه در علم موسيقي شناسي زيستي (biomusicology) مورد بررسي قرار مي گيرد. :: اصوات يا موسيقي اين پرسش بچگانه به نظر مي رسد كه آيا طبيعت به لحاظ زيبايي شناختي قادر به توليد اصوات خوش و دلنشين است؟ به عنوان مثال موزارت بخشي از يك كنسرت پيانوي خود را از آواي سارش الهام گرفت و به عقيده متخصصان موسيقي شناسي زيستي، «آواي آن پرنده پيش از تصنيف شدن توسط موزارت نيز يك موسيقي بوده است.» رون هوي، پروفسور زيست شناسي اعصاب و رفتار در دانشگاه كورنل، بر اين عقيده است كه ابتدا بايد تعريف دقيقي از موسيقي ارائه شود و پس از آن اين واژه براي توصيف اصوات خاص مورد استفاده قرار گيرد. به اعتقاد وي، تمام تعاريف موجود از موسيقي به نگرش انسان به اين موضوع باز مي گردد و عنوان موزيكال يا غير موزيكال با يك بينش انسانمدار اصوات را مورد توصيف قرار مي دهد. پروفسور هوي تصريح مي كند: «موزيك يك مفهوم به شدت انساني است و انسان ها زيبايي را تنها در اصوات خاصي مي يابند و به آن لقب موسيقي مي دهند.» به اعتقاد هوي، علاقه انسان ها از سبك مورد توجه هيپي هاي دهه 1960 به گوش سپردن آواي نهنگ ها تغيير يافته است، چرا كه اين اصوات با شكوه هستند. اما آيا جانوران صوات خوش و دلنشين خود را هدفمندانه مي آفرينند؟ پروفسور آتما مي گويد اين امكان بايد به طور جدي مورد توجه محققان اهل فن قرار گيرد. او مي افزايد درست همان طور كه اجداد ما براي ساخت آلات موسيقي خود زحمت كشيده اند، جانوران نيز با جديت روي ابداعات موزيكال خود كار مي كنند. وي متذكر مي شود: «]نهنگ هاي گوژ پشت[ بخش عظيمي از انرژي و وقت خود را صرف ساخت موسيقي مي كنند.» بنا به اظهار هوي، برخي دانشمندان هنوز هم اصوات معروف به موزيكال را در جانوران تنها در خدمت يك عملكرد زيست شناختي به شمار مي آورند. هوي خود معتقد است: «به دليل آنكه توانايي هاي شناختي جانوران هنوز به طور كامل مورد شناسايي قرار نگرفته، تنها مي توانيم ابداعات آنها را از ميان فيلتري به نام گوش و احساس انساني درك كنيم.» | ||
|
| ||
| پيدايش موسيقي از ديدگاه تعاملي | ||
|
:: چكيده اما آنچه در اين مقاله گرد آمده، حاصل كوششي است كه بايد آن را به دسته سوم منتسب دانست.نظريهاي بنيادي كه ادعا ميكند، موسيقي برنامهاي است كه حاصل تعامل محيط پيرامون با مغز انساناست. بدين ترتيب كه، اصوات محيط پيرامون از طريق حس شنوايي، پيامهايي را به مغز مخابره ميكندكه برنامه هايي در قالب، ريتم، ملودي، هارموني و...در مغز تعريف و تثبيت ميكند كه پس ازبرانگيختگي اين تعاريف، رفتاري از انسان بروز ميكند كه فرآورده آن را تحت عنوان موسيقيميشناسيم. نظريهاي كه از آن به عنوان تعاملي ياد ميكنيم.
:: مقدمه انسان بانيازهاي زيستي مشخصي پا به عرصه گيتي ميگذارد; نياز به خوردن، آشاميدن، خوابيدن و نظاير آن، ازبدو تولد با هر انساني است، و او را جهت رفع اين نيازها به سوي فعاليتها و اموري خاص سوق ميدهد; و هرانساني نسبت به دستوراتي كه سائقهاي مربوط به هر يك از اين نيازها صادر ميكنند، ناگزير به فرمانبردارياست. تمامي اموري كه در طول شبانه روز جهت كسب روزي صورت ميگيرد و باز تمامي كوششهاي كه پس ازيك دوره كاري براي يافتن مكاني مناسب جهت استراحت به خرج ميدهيم، جملگي در راه برطرف ساختن ايننيازهاي زيستي است. علاوه بر رفتارهاي زيستي، انسان در طول شبانه روز به شمار قابل توجهي از فعاليتها دست ميزند كه نميتوانبا نيازهاي زيستي به تبيين آنها پرداخت. بسياري از رفتارهايي كه به شكل فعاليتهاي اجتماعي، فرهنگي و هنريبروز ميدهيم، عاري از هر گونه علل زيستي است. موسيقي از جمله اين فعاليتهاي هنري است كه انسان برايشنيدن يا خلق آن، وقت و كوشش بي اماني را صرف ميكند. به راستي، به چه جهت انسان ـ چه بدوي و چه امروزي ـ به فعاليتهايي روآورده است كه تحت عنوان سرودنموسيقي ميشناسيم؟ و به چه سبب، نياز به خلق يا شنيدن موسيقي را در خود احساس كرده است؟ به عبارتي،انسان ناگزير به رفع نيازهاي زيستي است، و گرنه زنده نخواهد ماند; ولي براي گوش فرادادن به موسيقي يا انجامفعاليتهايي كه به شكل سرودن موسيقي متجلي ميشوند، چنين ضرورتي وجود ندارد. پس به چه سبب، انسانهاهمواره بر خلق آثاري به شكل موسيقي پافشاري ورزيدهاند؟ آنچه در سطرهاي بعدي آمده است، كوششي است براي پاسخ گويي به اين پرسش.
:: شكلگيري الگوي صوتي در مغز حس شنوايي انسان بر اثر تماس با محيط، از موجودات، اشياء، افعال، پديدهها و به طور كلي از موضوعهاياطراف، پيامهايي دريافت كرده و به مغز منتقل ميسازد; به گونهاي كه از هر موضوعي، بر طبق صداي آن يااصوات برخاسته از زمينه آن، تعريفي در مغز شكل ميگيرد. مجموعه اين تعاريف كه بر حسب خصايص صوتيهر موضوع شكل گرفته، الگويي را در مغز پديد ميآورد كه به الگوي صوتي موسوم است. اين الگو، برنامه ودستورالعملي در مغز است كه فرد را قادر ميسازد، نسبت به موجوديت موضوعها، و تفكيك و تميز آنها ازيكديگر، شناخت حاصل كند. گرگ با صداي زوزه و اسب با صداي شيهه، تعريف ميشود. هر يك از حيوانات باصداي مشخص شان در مغز تعريف ميشوند. هر يك از اشياء و پديدهها نيز با صداي معين شان يا زمينهاي كهدر آن قرار گرفتهاند، شناخته ميشوند. باد با صداي وزش، و جنگل با پيچيدن صداي باد و صداي انواعموجودات نهفته در آن، تعريف ميشود. افعال نيز هر يك با صداي معين شان تعريف ميشوند; دويدن با صدايمشخصي كه از حركت تند پاها ايجاد ميشود، از صداي راه رفتن تفكيك ميشود; فلز كاري با سر و صداهايمعين آن، از كارهاي كشاورزي جدا ميشود. هر يك از اين اشياء، موجودات، افعال و پديدهها با تعريف مجزايخود، موضوعي معين را در مغز تعريف ميكنند، كه بر حسب صداي برخاسته از آنها تعريف ميشود و آنها را ازيكديگر جدا ميسازد. بنابراين، مجموعه موضوعهايي تعريف شده در مغز بر حسب خصايص صوتي آنها،الگويي را مغز تعريف و تثبيت ميكنند، كه آنها را از تعاريف شكل گرفته از ادراك بينايي كه بر حسب خصايصبصري تعريف ميشوند، جدا ميسازد. و به فرد اين امكان را ميدهد تا هر موضوعي را بر حسب اصواتبرخاسته از آن شناسايي كند. به عبارتي، هنگامي كه صداي هر شيء، پديده، فعل يا موجودي شنيده ميشود، باانتقال پيامهاي صوتي آن به مغز، با تعريف آن موضوع در الگوي صوتي، اين هماني ميشود; و در نتيجه فرد،شناسايي نسبت به آن موضوع را در ذهن خود احساس ميكند. پژوهشهاي روانپيشناسان نيز مؤيد آن استكه بخشهاي متمايزي در مغز به شنوايي صوتي مربوط ميشود و حتي آن را از بخش شنوايي آواهاي گفتاريمتمايز ميسازد . :: نياز به شنيدن اصوات چنانكه ملاحظه كرديد، اصوات شنيده شده از افعال، پديدهها، اشياء و موجودات محيط پيرامون، به شكلطرحهاي ادراكي به مغز منتقل شده و برنامهاي را به نام الگوي صوتي در مغز پديد ميآورند. اما، آيا صداهايي كهاز اطراف ما به گوش ميرسد، اصواتي كاملا پراكنده و متمايز است؟ اصوات شنيده شده از موضوعها، در زمان ومكان از پي هم آمده و توسط گيرندههاي حسي به مغز ارسال ميشوند. به عبارتي، به سبب توالي و اتصالي كه ازنظر زماني و مكاني بين اصوات دريافتي از محيط وجود دارد، تعاريف موضوعها در الگوي صوتي، به شكليكاملا پراكنده و مجزا از هم تثبيت نميشود، بلكه موضوعهايي كه در زمان و مكان با هم يا از پي هم شنيدهميشوند، در قالب طرح وارهاي در الگوي صوتي شكل ميگيرند; به طوري كه هر گاه يكي از موضوعها در اينطرح واره، پاين همانيپ شود، ساير موضوعهاي موجود در طرح واره بر انگيخته ميشوند. اين بدان معني است،كه اصوات شنيده شده از موضوعهاي محيط پيرامون، در قالب دستههاي گوناگوني در الگوي صوتي تثبيتميشوند كه به هر يك از اين دستهها، طرح واره ميگويند. با ارسال پيامهاي صوتي از هر يك از موضوعهايمحيط به مغز، آن موضوع در طرح وارهاي كه به آن تعلق دارد، پاين همانيپ ميشود. و در نتيجه، سايرموضوعهايي كه در همان طرح واره قرار دارند، ولي پيامهاي صوتي از آنها دريافت نشده، برانگيخته ميشوند، كهبه شكل احساس نياز به شنيدن صداهاي موضوعهاي بر انگيخته شده، بروز ميكند و تنها با شنيدن اصواتمذكور، بر طرف ميشود. اينكه در شرايط مختلف، احساس نياز به محيط هايي ميكنيم كه از نظر اصواتموجود در آن، از ويژگي خاصي برخوردار است، به موضوعهاي برانگيخته شده در طرح واره الگوي صوتيبرميگردد. به عبارتي، ما تنها بدين سبب تصور ميكنيم، اكنون نياز به قرار گرفتن در فضايي داريم كه از نظر سروصدا از ويژگي خاصي برخوردار باشد، كه آن سر و صداهاي مورد نياز ما، بر اثر اين هماني موضوعي در طرحوارهشان، برانگيخته شدهاند. و هر كوششي جهت نيل به اين محيطها، پاسخي است به احساس نيازي كه بر اثراين برانگيختگي در ما ايجاد شده است. همچنين، افرادي كه در محيط پيرامون خود، با اصوات زياد و طولانيمواجه بودهاند، طرح وارههاي گستردهاي در الگوي صوتي مغز تثبيت كردهاند; از اين رو، هنگامي كه بابرانگيختگي روبرو ميشوند، نياز به شنيدن اصوات طولاني تر دارند، بنابر اين افراد ترجيح ميدهد تا درمحيطهاي شلوغتر و پر سر و صداتر قرار گيرند. اين همان احساس دل مردگي يا دلگرفتگي است كه هنگام قرارگرفتن در محيطهاي بسيار كم سر و صدا، به ما دست ميدهد و به سرعت جهت رسيدن به مكاني با سر و صدايبيشتر تغيير موقعيت ميدهيم. از طرفي، افرادي كه در محيط پيرامونشان، اصوات كمتر و كوتاه تري شنيده ميشود، طرح وارههاي كوتاه تري درالگوي صوتي مغز تثبيت ميكند; و هنگامي كه با برانگيختگي طرح وارهاي مواجه ميشوند، نياز به شنيدناصوات كوتاهتري دارند، و به همين جهت، اين گونه افراد دوست دارند، ايام را در محيطهاي كم سر و صدابگذرانند. اين همان احساس تنيدگي فكري است كه هنگام قرار گرفتن در محيطهاي پر سر و صدا و شلوغ به ما دستميدهد. و دقيقا به همين سبب است افرادي كه در روستا زندگي كردهاند، با آمدن به شهر احساس ناراحتيميكنند; زيرا طرح وارههاي الگوي صوتي آنها در محيط روستا، بسيار كوتاهتر است از آن چيزي است، كهاصوات برخاسته از محيط شهري عرضه ميكند.
:: آفرينش موسيقي ديديم كه انسان پس از برانگيختگي طرح وارههاي الگوي صوتي در مغز، در صدد بر ميآيد تا اصوات بر انگيختهشده را بشنود و در پارهاي از موارد به مكانها و فضاهايي ميرود كه اين اصوات را در اختيار مغز او قرار دهد.ولي، اگر نتوانست چنين مكانهايي بيابد، يا از دسترسي به چنين فضاهايي عاجز بود، چه رخ خواهد داد؟ زيرااغلب مكانها، دقيقٹ اصوات برانگيخته شده مغز ما را توليد نميكنند، اينجاست كه انسان از طريق اعضاي بدن واشياي محيط پيرامون، اصوات برانگيخته شده در طرح وارههاي مغز را خلق ميكند. به عبارتي، او به كمكاعضاي حركتي خود، اشياء محيط پيرامون را به گونهاي به هم ميزند تا همان اصواتي كه در مغز برانگيخته شده،توليد شوند. با اين توضيح، ما به تعريف موسيقي بسيار نزديك شدهايم، ولي هنوز وارد آن نشده، در چند قدميآن قرار داريم. و چنانكه خواهيد ديد براي آفرينش موسيقي توسط انسان، علاوه بر طرح وارههاي الگوي صوتي،تثبيت برنامههاي ديگري در مغز ضروري است. :: ريتم صداهايي كه از محيط به گوش ميرسد، علاوه بر آن كه از هر موضوع، تعريفي در الگوي صوتي شكل ميبخشد،ريتمي را نيز در مغز تثبيت ميكند. اصوات اشياء و موجودات پيرامون، ميتوانند با تكراري در تناوب به گوشرسند و اين تكرارهاي متناوب نيز با خصايص گوناگوني عرضه شوند و از ضمائم مختلفي برخوردار باشند. اينتكرارهاي متناوب اصوات، ريتمي را در الگوي صوتي مغز پديد ميآورد، كه شالوده اساسي فرآوردهاي را پيميريزد كه به نام موسيقي ميشناسيم . هرگاه يك موضوع تعريف شده در الگوي صوتي، كه ميتواند از يك يا چند صوت تشكيل شده باشد، بهتنهايي تكرار شود، سادهترين شكل ريتم را پديد ميآورد. مثلا در محيطي كه صداي قوچي متناوبا به گوشميرسد، اين ريتم ساده كه از ضرب متناوب صداي آن شكل گرفته، در مغز تثبيت ميشود. پس از تعريف وتثبيت اين ريتم، هرگاه صداي قوچ شنيده شود، ريتم آن نيز در مغز برانگيخته ميشود و حاصل آن بروز رفتارياست براي اين هماني ريتم برانگيخته شده، كه به شكل شنيدن يا آفرينش آن ريتم بروز كرده و در قالب موسيقيمتجلي ميشود. بايد توجه كرد كه اين ريتم، موضوعي است مستقل از صداي قوچ، به طوري كه هر صدايديگري نيز با توليد ضرب متناوب آن، ميتواند ريتم برانگيخته شده در مغز را اين هماني كند. و چون اين ريتم ازطريق صداي قوچ در مغز تعريف شده، شنيدن صداي قوچ تنها باعث برانگيختن ريتم مذكور ميشود و براي اينهماني اين ريتم برانگيخته شده، هر صداي ديگري نيز علاوه بر صداي قوچ ميتواند مناسب باشد، به شرطآنكه، همان ضرب متناوب اعمال شود. مثالي كه ذكر آن رفت، اشاره به سادهترين شكل ريتم داشت كه در هيچموسيقي شناخته شدهاي، به تنهايي اعمال نميشود، بلكه ممكن است تنها در بخشي كوچك از يك قطعهموسيقي خلق شود. همچنين، از بين اصواتي كه در محيط اطراف توليد ميشود، گاه بين دو يا چند صوت، تناوبي در ضرب رخميدهد; بانگ خروس، صداي آژيرآمبولانس، صداي حركت قطار، و صداهايي كه از كوفتن بر آهن در هنگامآهنگري به گوش ميرسد، جملگي از چنين ريتمي برخوردارند، و هنگامي كه اين اصوات به الگوي صوتيانتقال پيدا ميكنند، ريتم آنها در مغز دروني ميشود. و هرگاه صوتي از آن ريتم شنيده شود، ريتم مذكور نيزبرانگيخته ميشود، و در نتيجه فرد، نياز به گوش فرا دادن يا آفرينش ريتم مذكور را احساس ميكند. متداولتريننوع موسيقي از چنين ريتمي حاصل ميشود. اين نوع ريتم، در دورههاي مختلف در انواع آثار موسيقيائي كه درجوامع مختلف آفريده شده، به چشم ميخورد. :: زيري و بمي صداها از نظر زير و بمي نيز متفاوتند و از اين نقطه نظر، اصوات دريافتي از محيط، اشكال مختلفي را در الگويصوتي پديد ميآورند. صداي زير فرياد كودك يا پرندهاي، پس از صداي بم سقوط سنگ از ارتفاع، شنيده شده ودوباره صدايي با زيري يا بمي متفاوت، مثل صداي سقوط سنگي در آب يا صداي وزش باد به گوش ميرسد. بهطور كلي، هر يك از اصوات محيط پيرامون، از نظر زيري يا بمي ميتوانند اشكال مختلفي به خود بگيرند كهپس از تثبيت آنها در مغز، هرگاه بر انگيخته شوند، موسيقي اي پديد آورند كه در آن اشكال زير و بم موج ميزند. از آثار موسيقي خلق شده در قبايل ابتدايي گرفته تا يونان و روم باستان و از موسيقي جوامع كشاورز تا جوامعصنعتي، جملگي از اين دو ويژگي بهره ميبرند; ريتم، و زير و بمي. :: ملودي و آكورد اصوات، جداي از زير و بمي، از تأكيد و ماندگاري متفاوتي نيز برخوردارند. مدت انتقال اصوات ادراك شده ازمحيط، مختلف است. صداي آبشار با استمرار شنيده ميشود و صداي فرياد انسان با ماندگاري كمتري عرضهميشود و صداي سقوط اشياء در لحظهاي كوتاه به گوش ميرسد. همچنين، اصوات از نظر تأكيد نيز با يكديگرمتفاوتند. ماندگاري و تأكيد در تمامي آثار موسيقي به اشكال مختلف ديده ميشود و اين دلالت بر تثبيت آنها درالگوي صوتيمغز و بروز آنها در موسيقي، پس از برانگيختگي دارد. ماندگاري و تأكيد چون با زير و بمي تركيبشدند، ملودي را پديد ميآورند. ملوديها از نظر، تفاوتهاي موجود در سه ويژگي فوق، قابل تميز هستند. اصواتي كه از محيط ادراك ميشوند، ميتوانند همزمان با هم نيز شنيده شوند كه در آن صورت، پس از تثبيت درالگوي صوتي و برانگيختگي، به شكل پديدهاي به نام آكورد، در موسيقي متجلي ميشوند. :: ريتم به مثابه تعاملي جديد هنگامي كه طرحي انعكاسي به مغز منتقل ميشود، تكرار آن ميتواند همچون تعاملي، برنامهاي را در مغزدروني سازد كه پس از اينهماني يا برانگيختگي برنامه مغزي، به شكل رفتاري بروز كند كه پاسخ آن برانگيختگييا اينهماني به حساب آيد. هرگاه از آن چه كه در قالب رفتارهايي كه حاصل برانگيختگي و اينهماني برنامههايمغزي است، فصل مشتركي در مغز استخراج شود، تكرار آن موجب تثبيت برنامهاي در قالب ريتم در مغزميشود كه خود رفتاري جديد را پديد ميآورد. به بيان ديگر، يك عمل با تظاهرات خارجي كاملا يكسان از نظريك مشاهدهگر، هنگامي در قالب پديدهاي به نام رفتار متجلي ميشود و آن زماني است كه پاسخي بهبرانگيختگي يا اينهماني برنامهاي در مغز به حساب آيد، و هنگامي ديگر، در قالب تعاملي به شمار ميرود و آنزماني است كه خود برنامهاي جديد را به شكل ريتم در مغز تثبيت كند. اين دقيقا همان چيزي است كه بايد از آنبه عنوان شكلگيري تعاملي جديد برحسب انتزاعي ديگر از واقعيت ياد كرد. به نظر ميرسد كه پيدايش هارمونيدر موسيقي را بتوان به كمك گزارههاي فوق توضيح داد. ما علاوه بر ريتم، آكورد و ملودي با ويژگي ديگري به نام پهارمونيپ در موسيقي سر و كار داريم كه در موسيقيجوامع ابتدايي و بداهه سازي يافت نميشود، ولي در برخي از موسيقيهاي آفريده شده در جوامع امروزي،همچون سمفوني، موج ميزند. پس هارموني بر اثر چه نوع تعاملي پديد ميآيد، و به چه سبب در موسيقيجوامع ابتدايي شكل نميگيرد؟ از آنجايي كه هارموني سطحي از هماهنگي در رديفهاي مختلف يك موسيقي است بايد از طريق فصل مشتركبين موسيقيهاي (نه اصوات) مختلفي كه به گوش رسيده است، حاصل شده باشد. به بيان ديگر، موسيقياي كهخود بر اساس تعامل فرد با اصوات محيط شكل ميگيرد، پس از آن كه به شكل رفتار بيرون آمد، تكرار آن وتعامل فرد با موسيقيهاي مختلف و انعكاس ريتم و ملودي موسيقي به مغز، خود، تعاملي ميشود كه برنامهكلي هارموني را در مغز دروني ميسازد. حضور هارموني در مغز آهنگسازان بدين سبب است كه معمولا ايشانندكه كمتر از طريق تماس با اصوات محيط، و بيشتر از طريق دروني كردن موسيقي در مغز ميتوانند با موسيقي بهمثابه تعاملي برخورد كنند كه برنامه كلي آن به شكل برنامهاي جديد به نام هارموني در مغز دروني شود و پس ازبرانگيختگي در قالب هارموني در موسيقي متجلي شود. در حالي كه معمولا چنين امكاني براي افراد عادي مهيانيست و ايشان تنها از طريق تعامل با اصوات محيط برنامه كلي را در مغز دروني ميسازند كه پس از برانگيختگيبه شكل موسيقي متجلي ميشود. به عبارت ديگر، تعامل در سطحي بالاتر از ريتم، به طوري كه، نه به شكلرفتار، بلكه به مانند تعاملي در مغز دروني شود، برنامهاي سطح بالاتر از ريتم، يعني هارموني را در مغز پديدميآورد كه تنها در نزد افرادي محقق است كه به موسيقي بيش از آن چه مغزشان برانگيخته ساخته است گوشميدهند، در نتيجه موسيقي مذكور، نه رفتار، بلكه تعاملي ميشود كه برنامه جديد و كليتر از ريتم را پديدميآورد كه به هارموني موسوم است. :: علل همراهي رقص، نمايش و شعر با موسيقي موسيقي به اشكال مختلف با رقص، شعر و نمايش همراهي ميشود. برخي براي موسيقي تقدم يا تأخيرينسبت به پديدههاي فوق قائل شدهاند; ولي آنچه بي پاسخ مانده، دليل اين همراهي است، كه ضروري است بهتبيين آن بپردازيم. نه تنها اصوات ادراك شده از محيط، بلكه حركات ماهيچهاي بدن، تصاويري كه به وسيله حس بينايي ادراكميشوند، و واژگاني كه در زبان به كار ميروند، ميتوانند از ريتمي برخوردار باشند. چگونگي شكل گيريريتمهاي ساير حواس، موضوعي است جداگانه كه با مباحث اين بحث مربوط نميشود; ولي همراهي آنها باريتمهاي الگوي صوتي جهت تشريح همراهي موسيقي با رقص، شعر و نمايش ضروري است. حركات عضلات بدن، تصاوير ادراك شده از طريق حس بينايي، و كلماتي كه در هنگام سخن گفتن بكار ميبريم،همچون اصوات دريافتي از طريق حس شنوايي، ريتمهايي را در مغز تثبيت ميكنند كه پس از بر انگيختگي، نيازبه بروز رفتار مقتضي را ايجاب ميكنند. اين ريتمها در بسياري از موارد مشتركند; به طوري كه از يك نوع تكرار متناوب برخوردارند. در نتيجه، هنگاميكه هر يك از موضوعهايي كه ريتمها را پديد آوردهاند، اين هماني شوند، ريتمهاي آنها برانگيخته ميشود، و هريك از الگوهاي مغز كه آن ريتم را تثبيت كرده باشد، برانگيخته شده و رفتارهاي مربوط به آن حس را پديدميآورد. وقتي، ريتمي كه مربوط به حركات ماهيچهاي است، با ريتمي كه در الگوي صوتي تثبيت شده، مشتركباشد، موجب ميشود تا هر موضوعي كه ريتم مذكور از طريق آن شكل گرفته، برانگيخته شود. ديديم، در الگوي صوتي، موضوعي كه ريتمي از طريق آن شكل ميگيرد، همواره يك صوت است، و همانموضوع در بخش مربوط حركات ماهيچهاي، يك حركت عضلاني است. و چون هم صوت و هم حركت، درالگوي مربوط به خود در مغز، به شكل منفرد تثبيت نشدهاند، بلكه در قالب طرح وارهاي گنجيدهاند; از اين رو،ساير موضوعهاي موجود در طرح واره را نيز برانگيخته ميكنند; و در نتيجه، برانگيختگي طرح وارهاي در الگويصوتي، مجموع اصواتي را به همراه ريتم مذكور، در قالب موسيقي، و برانگيختگي طرح وارهاي در بخش حركتماهيچهاي، مجموع حركاتي را به همراه ريتم مذكور، در قالب رقص متجلي ميسازد. به همين سبب و از همين طريق است كه در پارهاي موارد، موسيقي، رقص را به دنبال دارد و گاه رقص، موسيقيرا بوجود ميآورد; و افراد احساس ميكنند كه گاه رقصي خاص با موسيقي معيني ميآيد ويا بر عكس; زيرافصل مشترك آنها كه ريتم يكسان آنهاست، برانگيخته شده است. درامهايي كه همراه با موسيقي خلق ميشوند، نمونه بارز همايندي رقص و موسيقي را به نمايش ميگذارند كه ازدوران باستان تا سدههاي ميانه و قرون اخير، با ويژگيهاي مختلف بوجود آمدهاند. ريتمهاي مشترك موسيقي و آواز نيز موجب همراهي مكرر آنها در اجراي انواع مراسم و برخي از آثار هنريميشود. در آفريقا، در قبيله آزاند ، در مراسمي كه به رقص آبجو شهرت داشت، آوازه خواني با موسيقي اي كه به وسيلهيك نوع طبل نواخته ميشود، تركيب ميگشت. در نزد اسكيموهاي بافين لند ، جشنها با هماهنگي آوازو موسيقي اجرا ميشد; در حالي كه از استخواني كه پوست آهو به روي آن كشيده شده بود، به عنوان آلتموسيقي استفاده ميكردند، آواز همراه ميتوانست در وصف احساسات يا حوادث يا هجو افراد باشد. سرخپوستان كراو ، داراي رقصي مشهور هستند به نام رقص سپيده دم كه طي آن، هماهنگي بي نظيري را بينموسيقي، آواز و رقص به نمايش ميگذارند . در مراسم بوميان آندامان، وداها و بوميان استراليا نيز كه ذكرشانرفت، آوازي هماهنگ، موسيقي و رقص را همراهي ميكند. در انواع اوپرا، كانتات و سنفوني، همراهي آواز و موسيقي به خوبي هويداست. نمايش نيز ميتواند خالق ريتمهاي مشتركي با موسيقي شود; به طوري كه يكديگر را در قالب مراسم يا آثارهنري تكميل كنند. موارد اين همراهي، به شكل مراسمي با عناوين گوناگون در جوامع مختلف به چشمميخورد. ساكنان جزيره ماري ، در مراسم ورورد جوانان به جرگه مردان به نمايش هايي دست ميزنند كهحكايت از نوعي ريتم دارد. در اين مراسم، اولين فردي كه به ارائه نمايش اقدام ميورزد، نقابي بر چهره دارد، باچشمهايي درشت و ريشهايي از استخوان و پرهاي مختلف و لاك سنگ پشتي بر سر و ريسماني به دنبال آن، درحالي كه نمايش دهنده دومي بدون نقاب بود، نمايش دهنده سومي تصاويري را نمايش ميداد كه طبق آن كوسهماهي با چهره انسان و دست و پاهاي كوچك معرفي ميشد; ترتيب معرفي تصاوير در نمايش بسيار حائزاهميت بود; و طبلها نيز در طي نمايش، موسيقي اي كه لازمه همراهي نمايش بود، خلق ميكردند . اينتنوع و توالي ضروري و دقيق تصاوير، چه از جهت تناوب و چه از جهت فاصلهاي كه بين تصاوير نقاب دار، ازطريق فرد بي نقاب ارائه ميشد، در حقيقت، ريتمي را كه در نمايش موج ميزد به ثبوت ميرساند; و موسيقيمراسم نيز، همراهي ريتم نمايش و موسيقي را نشان ميدهد. در جزاير تروبرياند در جشني به نام پميلاميلاپ،صحنههاي مختلفي به نمايش گذاشته ميشود. نمايش دهندگان بدن خود را نقاشي كرده و با پر پرندگان تزئينكردهاند و به ترتيبي خاص، تصاوير مورد نظر را ارائه ميدهند، در حالي كه به وسيله موسيقي همراهي ميشوند . در مجمع الجزاير بيسمارك در ملانزي، مراسمي برگذار ميشد كه به وسيله انجمني به نام دوك ـ دوك سرپرستي ميشد و طي آن نمايش هايي وحشت آور وراز گونه، توأم با موسيقي و آواز ارائه ميگشت . درجوامع باستان و دنياي امروزي نيز نمونههاي آن بسيار است. در بخشهايي از درام همراه با موسيقي، نمايشهايي عرضه ميشود كه به وضوح، هماهنگي نمايشها با موسيقي را به ثبوت ميرساند. موسيقي برنامهاي نيزنمونهاي ديگر از اين همراهي است. به طوري كه موسيقياي براي، منظره، حادثه يا داستاني آفريده ميشود. وتطابق احساسي آنها، چيزي نيست جزء ريتمهاي مشتركي كه برانگيخته شدهاند. اوپرا، نمونه بارز اثري هنري است كه همايندي ريتمهاي مشترك موسيقي، رقص، نمايش و آواز را به روشنيعرضه ميكند. بر طبق آنچه گذشت، ريتمهاي مشترك هريك از پديدههاي فوق ميتواند موجب برانگيختگيديگري شود، و از اين رو بر خلاف آنچه برخي پنداشتهاند، هيچ تقدم يا تأخيري علي، مابين موسيقي، رقص،نمايش و آواز وجود ندارد، و هر يك از آنها ميتواند ديگري را دامن زده و پديد آورد. | ||
نامه های عاشقانه بتهوون![]()
تو...تو ای عزيز تر از جمله کسان من رنج ميبری؟
تو نيز در شراره های آتش غم ...در شعله های اندوه و حزن ميسوزی ؟
چرا کبوتر اميد من؟
مگر نميدانی من در هر کجا که باشم نگران تو هستم ؟
مگر آگاه نيستی که همواره بتو ميانديشم ؟
در روياهايم...در خواب و بيداری ام...
در تصور و خيالم .تو چون خورشيدی تابناک ...چون شهابی پر فروغ ميدرخشی.ميدرخشی و به قلب من نيز نور عشق...
نور آرزو و اميد ميتابانی .
هميشه با تو هستم.
پيوسته با خيال تو زندگی ميکنم .و همه وقت وجودت را کنار خود احساس مينمايم.
تو ديگر خود من هستی ...همه چيز من هستی ...
وقتيکه ميانديشم که ممکن است تا چند روز ديگر نامه ام ...اين پيک آشنای قلبم به تو نرسد اشک در چشمهايم موج ميزند ؟
آخر ميدانی؟بهر ميزان که تو مرا دوست ميداری من بيش از آن بتو عشق ميورزم.عشق من به تو عشقی خدايی و جاودانی است .
راستی اين عشق مقدس بيک کاخ آسمانی و سرفراز چون گنبد افلاک نمي ماند؟
۲=![]()
هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.
خداوندا!
چرا دو نفر همدیگر را اینهمه دوست میدارند ناگریزند دور از هم زندگی کنند ؟...
چرا باید این طور باشد ؟...چرا؟...
زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
هم اکنون بمن خبر رسید که ساعت حرکت پست نزدیک میگردد و من برای آنکه این نامه زودتر به دست تو برسد .برای آنکه بتوانم آنرا با نخستین پست بسویت بفرستم به نوشتن خویش پایان میدهم.
مرا دوست بدار...
بیاد من باش.
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم لودیک محبوبت به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
لودویک با وفای تو ![]()
اوجي پرعظمت در فرازناي موسيقي کلاسيک جهان. لودويگ، پسري که در کودکي براي دلخوشي اشراف بر پشتي اضافه اي که روي صندلي پيانو مي گذاشتند، مي نشست تا انگشتان کودکانه اش کاملا بر ساز مسلط باشد.
بزرگمردي شد که در پيري به علت ناشنوايي ديگر حتي موسيقي خود را نيز با گوش ظاهر نمي شنيد. نهايت استحکام در هارموني، همراه با کمال در اصول کلاسيک آن وقتي با يک حس رقيق ملوديک و شفافيت ذهني يک ايده انقلابي همراه باشد، طبعا موسيقي بتهوون است.
نوانديشي در نگاه به فرم سونات براي پيانو فقط از چنين انديشه اي برمي آمد. بسياري از قوي ترين قطعات بتهوون براي مردم عام جذبه خاص دارد و برانگيزاننده حس قدرت، تهور و همنوع گرايي همراه با حس رقيق عشقي نافرجام و دلبري گريزپاي و کودک مآب که وصالش متصور نيست.
اينها همه حس موسيقي بتهوون است.

مردي که به سبب ناکامي هاي بسيارش در زندگي و تصويرگري اين همه ناکامي و نگاه ارزشمندش به زندگي، غول رنج لقب يافته است و موسيقيدان هاي کلاسيک، او را استادي براي همه زمانها يا استاد بي زوال توصيف مي کنند. تمامي دانشجويان پيشرفته موسيقي، اسلوب هاي ارکستر و هارموني آميخته با ملودي را از آثار بتهوون ياد مي گيرند.
فوراليز: عشقي کودکانه و نافرجام.
سونات مهتاب: رنج درد و تنهايي زير نور ماه.
پاته تيک: غم به آرامي آسمان و دريايي بي تموج.
سمفوني پنج:عظمت و لشکرکشي ارتشي ارکسترال.
و در آخر، سمفوني نه، همخواني و همنوايي براي آرماني مشترک که البته توسط بتهوون، اسم ناپلئون از بالاي آن خط خورد.
(توضيح اين که: اين سمفوني براي تقديم به ناپلئون ساخته شد، اما هنگامي که بتهوون در وراي کشورگشايي هاي آن سردار فرانسوي، هدفي جز زياده طلبي و غيره نديد، اين جاودانه اثر را به بزرگمردي تقديم کرد که دنيا را سرانجام نجات خواهد داد و امورات انسان را اصلاح خواهد کرد.)
شوبرت د
براى شناختن او بايد فكر عالي و قلب پرعاطفهاى داشت.
ر مورد بتهوون بعد از فوت او میگفت:
او همه چيز ميدانست ما هنوز نمیتوانيم درك كنيم! بايد آبهاى زيادى از دانوب بگذرد تا مردم آنچه را كه او
بوجود آورده درك كنند.او بزرگترين و استادترين موسيقیدانها بود و عظمت او به حدى است كه از تصور ما
خارج است...موتسارت در برابر او مانند شيللر در برابر شكسپير است.شيللر را امروز همه میفهمند ولى
شكسپير را هنوز نفهميدهاند.موتسارت را تمام دنيا ميشناسد اما هيچكس بتهوون را بخوبى درك
نميكند.

:
لودويگ وان بتهوون، غول رنج و سلطان موسيقي کلاسيک بر بام کاخي نشست که ديوارهاي بنايش را موتزارت و پايه هاي آن را باخ و زمين آن راو هميشه بتهوون برای مثل هم از لحاظ شخصيت و هم کارهای هنری عجیب و بديع و تازه بوده ... هنرمندی سرشار از احساست ... در هر حال بر طبق وظيفه وتعهد اين وبلاگ نسبت به موسيقی کلاسيک و اينکه باز شما رو بياد بندازم سعی کردم مطلبی نسبتا کامل رو از منابع مختلفی که طی اين چند سال وب گردی و... در مورد بتهوون بدست آوردم يکجا در اختيار علاقه مندان بدم قابل ذکر اکثر اين منابع رو نميدونم کی و کجا برخورد کردم .... در هر حال اصل کار شناخت اين هنرمند بزرگ تاريخ موسيقی جهان هست
==============================================لودويک وان بتهوون در شهر بن از شهرهای آلمان غربی متولد شد يوهان پدر بتهوون خواننده بود و در دربار کلن کار می کرد. يوهان بتهوون را از چهار سالگی به پيانو آشنا کرد، وتا ۹ سالگی همه قواعد را که از موسيقی می دانست به وی آموخت بتهوون در ۱۲ سالگی به عضويت ارکستر درابر کلن انتخاب شد.
" لودويگ ون بتهوون" روز هفدهم دسامبر 1770 اولين آهنگ زندگی اش را شنيد در شهر بن از شهرهای
آلمان و چشم هايش را در خانه قديمی شان واقع در "بن" گشود. خانواده او در اصل بلژيکی بودند ،
پدرش يکخواننده و آهنگساز لااُبالی بود که هميشه تلاش می کرد از راههای آسان ، هزينه زندگی خانواده اش را تامين کند و در دربار کلن کار می کرد.
اما مادرش زنی آرام بود که به فرزندانش عشق می ورزيد. خانواده بتهوون از 5 کودک تشکيل می شد،
اما در ميان آنها تنها 3 پسر شانس ادامه حيات يافتند. لودويگ همواره درباره زمان دقيق تولدش ترديد
داشت . او در شرايطی به دنيا آمد که والدينش داغدار مرگ برادرش "لودوينگ ماريا" بودند و اين غم تا
پايان عمر بر زندگی "بتهوون" سايه افکند . او به سرعت دريافت پدر ، غمگين مرگ برادر است و کوچکترين
شيطنتی از جانب وی کافی است تا خشم پدر را برانگيزد. مادرش پيوسته داستان هايی از پدر بزرگش
"کپل ميستر" روايت می کرد ، تا پندارهای مثبت از يک مرد را در ذهن کودکش پديد آورده و جديت و خشم
بی مورد پدر را در سايه آنها پنهان کند و در نهايت پدر بزرگ به الگوی زندگی لودويگ تبديل شد. نخستين
آموزش های موسيقی او در سن 5 سالگی آغاز شد.

يوهان ون بتهوون" اعتقاد داشت ، به سرعت می تواند اين کودک را به عنوان پديده دنيای موسيقی به جهان معرفی کند. به همين خاطر آموزش پيانو را از سنين خردسالی آغاز کرد.
"جرالد وگلر" دوست " لودويگ" به خاطر دارد که گهگاه از شيشه پنجره به منزل دوستش نگاه می کرد ،
می ديد که او روی چارپايه ای قرار دارد و به سختی نوک انگشتانش را برای اجرای درس هايی که از پدر آموخته است ، به پيانو می رساند . اين تجربه بعدها به يکی از تلخ ترين خاطرات "بتهوون" تبديل شد ، چرا که پايان کلاس های آموزش پدر ، همواره با گريه کودک 5 ساله همراه بود . پدر او تلاش می کرد "بتهوون" را به عنوان نابغه به مردم معرفی کند و از اين راه امرار معاش کند ، او سرانجام کنسرتی ترتيب داد که در آن"لودويگ " به نواختن پيانو پرداخت . او کودک با استعدادی بود ، اما در آن سنين نشانی از نبوغ نداشت.
" يوهان" که دريافت ، کودکش در اين زمينه موفقيتی به دست نمی آورد، تلاشش را بيشتر کرد که از اين
کودک به عنوان نان آور خانواده استفاده کند . حالا ديگر نيازی نبود "بتهوون" ، "موتزارت" دوم باشد ، بلکه
همين ميزان کفايت می کرد که دوستان پدرش را سرگرم کند و پول خردی دريافت کند . مادر "لودويگ" که
از زندگی زناشويی اش رضايتی نداشت ، به مخالفت با "يوهان" پرداخت ، اما از آن جايی که همواره
بيمار بود، نتوانست کاری از پيش ببرد. او در تلاش بود با سوزن دوزی ، چرخ زندگی را بچرخاند ، تا از
ميزان فشار موجود بر کودکش بکاهد. "لودويگ" وابستگی بسياری به مادر رنجورش داشت و از او به
عنوان تنها دوست و حامی اش نام می برد. بيست و ششم مارس 1776 ، روز اجرای اولين موسيقی اين
کودک 8 ساله بود ، اما " يوهان" هنگام معرفی کودکش او را 6 ساله معرفی کرد.
" بتهوون" در دوران کودکی همواره تصور می کرد ، از سن واقعی اش کوچکتر است و زمانی که شناسنامه
اش را دريافت کرد، به اين نتيجه رسيد که احتمالاً اين شناسنامه متعلق به برادرش " لودوينگ ماريا" بوده
که 2 سال پيش از او متولد شده و بر اثر بيماری در گذشته بود. لودويگ بتهوون در 12 سالگی به چنان
موفقيتی دست يافت که معلمش در مجله موسيقی نوشت « اگر او اين چنين ادامه دهد ، بی ترديد
موتزارت جديد خواهد بود.» رفته رفته او در خانه جايگزين پدر شد . ابتدا نيازهای مالی خانواده اش را
تامين کرد و زمانی که ديد لاابالی گری پدرش باعث می شود مسؤوليت هايش را به انجام نرساند ، اداره
خانواده را به دست گرفت .
بتهوون در ۱۲ سالگی به عضويت ارکستر درابر کلن انتخاب شد.
بتهوون در سال 1787در سن ۱۷ سالگی برای ملاقات با "موتزارت" و ادامه آموزش هايش به وين رفت.و در آنجا به حضور موتسارت رسيد و از او چندين درس موسيقی فرا گرفت.
موتزارت هنگام برخورد با اين جوان شوريده حال ، با لباس هايی نامرتب و چشمهايی خاکستري ، در فکر
فرو رفت و با ترديد پذيرايش شد ، اما کافی بود تا بتهوون در پشت پيانو قرار بگيرد ، تا استعدادش را
نمايان سازد. موتزارت پس از شنيدن آوای موسيقی که از پيانوی لودويگ برمی خاست ، گفت:
" نام اين پسر را به ياد بسپاريد . يک روز مردم دنيا را وادار می کند که درباره اش به بحث و گفتگو بپردازند."
بتهوون جوان ، پيشرفت چشمگيری داشت ،اما پس از مدتی مجدداً راه منزل را در پيش گرفت ؛ مادر
زحمتکش او در حال احتضار بود و سر انجام تنها تکيه گاه خانوادگی او در روز هفدهم جولای 1787 برای
هميشه او را ترک کرد. اين غم برای مرد جوان جانکاه بود. از همين رو خاطرات مادر و دست هايش را که بر
اثر سوزن دوزی زخم شده بود، با موسيقی پيوند زد و آهنگ هايی آفريد که بيش از هر کس به خود او
آرامش می داد. رفته رفته تمامی کسانی که در عرصه موسيقی دستی بر آتش داشتند، اين آهنگساز
جوان را شناختند و از مصاحبت با او لذت بردند.

به بن برگشت ولی دفعه دوم که بتهوون توانست به وين برود، موتسارت مرده بود که بعد از موتسارت
بزرگترين آهنگساز وين، هايدن بود که در نزد او مشغول به تحصيل موسيقی شد به مجالس اشراف راه
يافت در سال ۱۷۹۴ پرنس ليخونسگی او را به قصرش برد، بتهونو دو سال نزد پرنس بود بزرگترين حادثه
عشقی بتهوون اين بود که در سی سالگی به دکسترسی با نام جوليا خويجياری دل باخت و سونات که
بعدها به نام سونات مهتاب معروف شد برای او ساخت.
بتهوون از آن مردانی بود که سعی ميکرد احساسات و حب و بغض خود را تعديل کند يا مخفی نگهدارد
محيط اشرافی و تشريفات معمول آن زمان به نظر بتهوون زايد بود، با اينکه از کليه رسوم درباری آگاه بود ولی کمتر رعايت می کرد.
بتهوون ، اولين سمفونی اش را درسال 1800 در کنسرت وين ارائه داد. امروزه ما آهنگ های او را در طبقه
بندی کلاسيک جای می دهيم ، شباهت بسياری ميان اين آثار و آهنگ های "موتزارت" احساس می
کنيم ، اما حقيقت اين است که مخاطبان آن روزگار تفاوت ها و نوآوری های بسياری را در آهنگ هايش احساس کردند.
يک سال بعد، اودرشبی که هيچ اثری از شادی و سرور نداشت، دوستش را فراخواند و در حالی که
صدايش از زمزمه ای گنگ و مبهم بلندتر نمی شد، اعتراف کرد ناشنوايی تهديدش می کند.
يکی از مهمترين عامل بدبينی های بتهوون سنگينی گوش او بود، وقتی که در سن ۳۳ سالگی احساس
کرد که نمی شنود و نمی تواند ساخته های خود را بيان کننده احساسات او بودند درک کند، تحمل
زندگی برايش مشکل شد.
نخستين اثر بزرگ بتهوون سنفونی شماره ۳ بود در سال ۱۸۰۴ نخستين اپرای بتهوون به نام فيدليو با
موفقيت روبرو شد، سنفونی چهارم و پنچم و ششم را در همين سالها بوجود آورد
فرزند خانواده بتهوون که از زمان خردسالی سختی های بسياری را تحمل کرده بود، ديگر تاب نياورد و برای
اولين بار اعلام کرد زندگی با او رفتار عادلانه ای نداشت است. او در مقاله ای که به سال 1801 به چاپ
رسيد، گفت به عنوان موسيقيدان نمی تواند با زندگی در سکوت مطلق مواجه شود و از اين امر
هراسناک است، اما موسيقی همان عاملی بود که به بزرگترين انگيزه زندگی اش تبديل شد و او را به
ادامه حيات واداشت. مقاله ديگری که ازاو به چاپ رسيد، نشانی از نااميدی های گذشته نداشت. بتهوون
با افتخار اعلام کرد هنوز آهنگ های بسياری برای ارائه دارد و همچنان به راهش ادامه می دهد.
او در ماه جولای 1812 با گوته ملاقات کرد. اين 2 مرد بزرگ يکديگر را تحسين می کردند، اما حقيقت اين
بود که در درک يکديگر ناکام بودند. با وجود اين "بتهوون" آهنگ هايی را برای اشعار اين شاعر تنظيم کردو همواره تاسف خورد که چرا او را بهتر درک نکرده است .

روز پانزدهم نوامبر 1815 با مرگ "کارل" مصادف بود . برادر دوست داشتنی او هنگام مرگ وصيت کر
د فرزندش تحت حضانت "بتهوون" بزرگ شود. اين بار نيزاو به خوبی به وظايف خود عمل کرد، با اين حال
، ناشنوايی باعث شد در ايجاد ارتباط کامل با کودک ناکام باشد.
در حاليكه بتهوون تا سال 1815 از موفقيت و كاميابى برخوردار بود ناشنوايى او آنقدر افزايش يافته بود كه
"كجخلق و عصبى شده و به دوستانش سوء ظن شديدى (در حد بيمارى) پيدا كرده بود.
تا اينکه در سال ۱۸۱۹ به کلی کر شد و ارتباطش با دنيای اصوات قطع شد.
در سال ۱۸۲۳ به همه بدبختی ها و عليرغم کری، بتهوون سنفونی نهم (کورال) و ميساسولميسيس دو
اثر بزرگ خود را در موسيقی سنفنيک و آوازی ايجاد کرد و اين آهنگها يک افتخار ابدی برای او باقی
گداشتند.( سمفوني نهم بتهوون از سال 1986 به عنوان سرود رسمي اتحاديه اروپا انتخاب شد)
بتهوون او شدت تنگدستی می خواست سنفونی نهم را در ازای ۵۰ ليره به انجمن فيلارمونيک
لندن بفرشد.
(نسخه دست نوشته سمفوني نهم بتهوون در يك حراجي به مبلغ 1/2 ميليون پوند به فروش رسيد. اين سمفوني توسط اكثر كارشناسان مهمترين اثر بتهوون، آهنگساز اسطوره اي تاريخ موسيقي، شناخته مي شود. دست نوشته ي مذكور تنها نسخه ي كامل اين سمفوني است كه تاكنون به حراج گذاشته شده است. اين دست نوشته روز پنجشنبه 22 مه در ساتبي لندن به قيمت دو ميليون و 133 هزار پوند توسط يك مجموعه دار خصوصي خريداري شد.در سال ۲۰۰۳)

"بتهوون" در سال 1827 به هنگام مراجعت از خانه برادرش بيمار شد . ناچار شدند او را
تحت عمل جراحی قرار دهند ولی حال او بهتر نشد
سرماخوردگی او دست در دست ديگر بيماری هايش داد، تا آنجا که در 26 مارس 1827 او را از پا انداخت .
از بتهوون تنها نامه ای برجای مانده است که هنوز مخاطبی برای آن يافت نشده است ، نامه ای که روزی يکی از لطيف ترين هنرمندان دنيا برای محبوبش نگاشت و هرگز به مقصد نرسيد.

بعضیها عبارت موسیقی کلاسیک رو با موسیقی سنتی و اصیل اشتباه می گیرن. مثل کلاسیک ایرانی، چینی، ژاپنی و. . .
ولی عبارت "موسیقی کلاسیک" تعریف مشخصتری داره و مربوط می شه به موسیقی ای که در سالهای 1750 تا 1820 میلادی در اروپای غربی ساخته و نواخته شده.
برای اینکه تعریف دقیقتری از موسیقی کلاسیک داشته باشیم باید این نوع موسیقی را با موسیقیهای قبل و بعد از خودش باید مقایسه کنیم
در تقسيم بندی دوره های هنری - از جمله موسيقی - بعد از دوران رنسانس (زمانی که تفکر علمی شکوفا می شه) چهار دوره اصلي در نظر گرفته ميشه:
دوره اول - سبک باروک (Baroque) بين سالهای 1600 تا 1750
باخ |
لغت باروک در عالم هنر(نه فقط موسيقی) تقريباً معادل "استادانه زينت دادن و يا ماهرانه درست کردن" به کار مي ره که از مشخصات بارز هنر اين سالها بوده.
موسيقي اين دوره همانند ساير هنرهای هم عصر خودش يکسره بيانگر اشرافيت و قدرت حکومتهای اروپايي بوده. نیاز کلیسا برای جذابتر کردن نیایش هم در گسترش این سبک خیلی تاثیر داشته.
یکپارچگی در حالت موسيقی ازويژگي های موسيقی اين دوره است. موسيقي دوران باروک اگر شاد شروع بشه تا آخر، شاد هست يا اگر آروم و ملايم باشه تا آخرهمونجوری می مونه.
باخ یکی از معروفترین موسیقیدانان این سبکه.
دوره دوم - سبک کلاسيک بين سالهای 1750 تا 1820
از قرن 17 به بعد در اروپا کم کم " مخ بازی" (خرد گرائی) جـای سنت و مذهب را میگیره و اسـتدلالهای مذهبی به تدریج کمرنگ می شـه. زنــدگــی در اروپا رنگ و حــال تـازه ای مـی گـیــره و دوران روشـنـگری (Enlightenment) آغاز می شه.
این تغییر باعث شد که آدمها دیدشون نسبت به زندگی عوض بشه و بازتابش در هنر جلوه کنه. بعد از این دوران بود که موسیقی کلاسیک متولد شد و این تغییرات را میتوان در موسیقی کلاسیک نسبت به سبکهای موسیقی قبل از اون مشاهده کرد.
هنر در اين دوران بيشتر متوجه سادگیه تا تزئينات ماهرانه دوران باروک، ولی در زمینه موسیقی تقریبا برعکس می شه! مثلا يک قطعه موسيقی دوران باروک یک حس يگانه را به شنونده القا ميکنه، ولی در دوران کلاسيک حالت های مختلف و متضادی در ارائه احساس در موسيقی وجود داره. نه تنها در يک قطعه ممکنه چند احساس القا بشه بلکه حتی حالت يگانهای وجود نداشته باشه و برعکس پر باشه از حالات و تمهای متضاد.
موتزارت |
شما در آثار باروک حس پيوستگی داريد ولی در آثار دوران کلاسيک اينجوری نيست، فراوانی سکوت ها و ضربه های غير منتظره، چيزی است که به ندرت در موسيقی باروک ديده مي شه.
بافت موسيقی کلاسيک بيشتر هموفونه تا پلی فن. يعنی شنونده مجبور نيست که حواس خودش رو جمع کنه تا بفهمه چی به چیه!
از هنرمندان این دوره میشه از هايدن، موتزارت و بتهوون نام برد.
دوره سوم - سبک رمانتيک (سالهای 1820 تا 1910)
دراین دوره، احساسه که حرف اول را میزنه و هنرمندان این دوره برای شناخت دنیای به رويا و خيال پناه میبرن و در اين ميان هنری که از اونها خلق ميشه هنریه که به دنیای واقعی ربطی نداشته و به دنيای روياها تعلق داره.
موسیقی در این دوره بصورت ابزاری در دست آهنگساز در می یاد تا بوسیله اون احساسات شخصی خودش را مطرح کنه و بقول معروف واسه دل خودش بنوازه!
معروفه که بتهوون بارها گفته بوده که " هر چی در قلبم بود را مینواختم" و اینجوری شد که بتهوون را به عنوان یکی از نخستین آهنگسازان متعلق به این عصر میشناسن. از دیگر آهنگسازان معروف این دوران، میشه از شومان و شوپن نام برد.
دوره چهارم - موسيقی مدرن
اگر دوران رمانتیک دوران بیان احساسات باشه، قرن 20 دوران آزمایشه. آهنگسازان این دوره هرچه بیشتر سعی کردن کارهای خودشون را از سبکهای گذشته متمایز کنن و از باورها و قانونهای گذشته عبور کردن. آهنگسازان دوران مدرن تا به امروز به نوآوری و شکستن روشها و عادتهای قدیمی ادامه دادن.

استاد احمد عبادی (۱۳۷۱-۱۲۸۵)
ساقی نامه
دستگاه همایون
آواز: استاد محمدرضا شجریان
سه تار: استاد احمد عبادی

سختیهایی که در این سالها دهلوی از طرف مخالفانش چه در زمینه موسیقی و چه مسئولان موسیقی ستیز موسیقی! دیده او را دچار بیماری های متعددی کرده که مصرف دارو های آن باعث بیماری فراموشی در او شده؛ بطوری که در اولین برخورد با هنرجویان یا افراد جدیدی که می بیند این جمله را میگوید:"اگر شما را بیرون از کلاس دیدم و به خاطر نیاوردم پیشاپیش عذر خواهی میکنم" اما جالب اینجاست که این فراموشی مربوط به زندگی روزمره اوست؛ دهلوی هنوز اتفاقات و تحولات مربوط به موسیقی را با دقت دنبال میکند و این بزرگترین عشق زندگی دهلوی امروز دیگر تمام فکر او را به خود اختصاص داده .
برکسی پوشیده نیست که دهلوی پرکارترین مرد موسیقی در زمینه استانداردهای موسیقی است. کتابهای متعدد در زمینه موسیقی با همفکری و همکاری او به چاپ رسیده که امروزه به عنوان کتابهای مرجع شناخته شده هستند. مخصوصا" کتاب " پیوند شعر و موسیقی آوازی " (برنده جایزه بهترین کتاب سال 1379) که شاید مهمترین کتاب موسیقی چاپ شده پس از انقلاب است و تجربه 50 سال تحقیق و تدریس اوست، جایگاه مهمی در موسیقی ما دارد (که پرداختن به این کتاب ارزشمند مجالی دیگر میطلبد)
قانونمندی، نظم و ادب در بطن وجود دهلوی است. اگر نگاهی به " پیوند شعر وموسیقی آوازی " بیندازیم، صفحه صفحه این کتاب گواه این اخلاق است.

حسین دهلوی
حسين دهلوي رهرو آهسته و پیوسته است، همین خصوصیت بوده که حتی تندرو های پر سر و صدا ولی مقطعی، در آخر پیشتازی او را دیده اند.
این خصوصیت اخلاقی مربوط به تربیت دهلوی در سالهای قانونگرایی مردم ایران است و همین اصول تربیتی شخصیتی را بوجود آورده که همچون اسطوره ای از فرهیختگی و علم است.
دهلوی با وجود این دشمنان بسیاری دارد که با اینکه سالهاست مواضعشان ( با چشیدن سرم و گرم روزگار) نزدیک به دهلوی شده -و مخصوصا" در این اواخر که در امور موسیقی صاحب مسئولیت شدند-، درک مواضع و سیاستهای دهلوی برایشان قابل فهم تر است، هنوز هم در پی نادیده انگاشتن او و خدماتش هستند؛ احتمالا بخاطر اینکه "حرف مرد یکیست!"
البته این اتفاق در کشور ما مصداقهای زیادی دارد که ما کم و بیش با آن مواجه شدیم، مثلا" اوایل انقلاب به شدت با هنر رقص برخورد میشد، اما با گذشت زمان و جا افتادن این موضوع که حرکات بدن برای فهماندن یک موضوع یا ادای یک حالت جزو لاینفک زندگی ماست که در هنر رقص کنار هم قرار گرفته (همچون موسیقی که از دستچین شدن و کنار هم قرار گرفتن اصوات تولید میشود) به این موضوع رسیدند که رقص حتی با خود آنها غریبه نیست، ولی خودش را آوردند ولی اسمش را نیاوردند! پس "رقص" شد "حرکات موزون" چون حرف مرد یکیست!
دقیقا" این اتفاق برای دهلوی پیش آمد. نظرات دهلوی را پس از گذشت سالهای سال از مسئولین سابقا" سنتگرای موسیقی میشنویم : " موسیقی ایرانی باید آکادمیک شود"، " موسیقی شفاهی توانایی آموزش و حفظ همه زمینه های موسیقی را ندارد"، "هنرستان موسیقی باید تعداد هنرجویان سازها را مورد بررسی قرار دهد"، " نوازندگان در رشته های مختلف مثل: نوازنده دشیفر برای ضبط در استودیو، نوازنده گروه و نوازنده سولیست تربیت شوند" و ... جالب اینجاست که دهلوی از زمان مدیریت روح الله خالقی مشغول تدریس و آکادمیک کردن موسیقی ایران است و همیشه روی بالانس بودن جامعه موسیقی و نوازندگان هنرستان تاکید داشته (مثلا" هیچ وقت از 60 هنرجوی هنرستان 50 نفر را برای ساز تخصصی فلوت قبول نمی کرده) همچنین قبل از کشف اساتید امروز مبنی بر تربیت نوازندگان با تخصصهای مختلف، موسیقیدانان بسیاری تربیت کرده که هر کدام تمام این سه خصوصیت را یکجا دارند! ولی همچنان دهلوی را نمی ستایند چراکه یاد آور آرمانهای قبلیشان است که با گذشت زمان سست بودنش بر همه نمایان گشته.
قسمتی از سوئیت بیژن و منیژه برای ارکستر زهی امروز 7 مهر و هفتاد و هشتمین سال تولد مرد سخت کوشی است که با تمام فراز و نشیبهای زندگی هیچگاه دست از کار نکشید... نوشته ای که در ادامه می آید قسمتی از فعالیتهای حسین دهلوی است که از سال 1332 تا 1373 توسط محقق ارجمند علیرضا میرعلینقی گرد آوری شده:
حسین دهلوی
1332: آغاز ساخت اولين قطعات ويژه موسيقي اركسترال ايراني : سبكبال ؛ در شور (حسين دهلوي ).
1333:ادامه ساخت و اجراي قطعات ويژه موسيقي جديد ايراني ، توسط حسين دهلوي ً دوئو سنتور ً درسه گاه (با اجراي فرامرز پايور و داريوش صفوت ). ً شور آفرين ً در ابوعطا براي اركستر .
1336:ً گفتگوي دل ً (حسين دهلوي). تفويض سرپرستي اركستر بزرگ اداره كل هنرهاي زيباي كشور (اركستر تحت سرپرستي صبا) به حسين دهلوي وتعويض نام اركستر به ً صبا ً . انتشار ً دوئو سنتور در سه گاه ً (حسين دهلوي).
ً1337 : كنسرتينو براي سنتور واركستر ، درچهار قسمت ؛اثر حسين دهلوي ، با همكاري ونوازندگي فرامرز پايور
1343: چهار نوازي مضرابي در اصفهان ؛(حسين دهلوي).
1344: بند باز: فانتزي براي تار و اركستر ، براساس قطعه بند باز اثر علينقي وزيري ً ،(حسين دهلوي).
1345: تصنيف قطعه ً سرباز ً براي آواز و گروهي و اركستر (اثر حسين دهلوي ، كلام از ابراهيم صفائي).
1347: پايه گزاري اركستر ايراني تالار رودكي به رهبري وسرپرستي حسين دهلوي.
1349:اجراي صحنه اپراي ً خسرو و شيرين ً (حسين دهلوي).
1350: تعطيل دوره عالي ً هنرستان عالي موسيقي ملي ً و كناره گيري حسين دهلوي انتشار ً آموزش تمبك ً ( به كوشش حسين دهلوي و جمعي ديگر)، با همكاري و راهنمايي حسين تهراني .
1354:اجراي موسيقي توصيفي ً بيژن و منيژه ً در تالار رودكي ،(حسين دهلوي).
1354:انتشار ً سبكبال ؛ در شور، براي اركستر ً (حسين دهلوي).
1355: انتشار مجموعه دوم ً نغمه هاي كودك ً (حسين دهلوي).
1356: ساخت ً سوئيت بيژن و منيژه ً براي اركستر زهي (حسين دهلوي ). انتشار ً شور آفرين (در ابوعطا) براي اركستر ً (حسين دهلوي). انتشار ً چهار نوازي مضرابي در اصفهان ً (حسين دهلوي).
1358: بازنشستگي حسين دهلوي از وزارت فرهنگ وهنر.
1358:به مناسبت درگذشت علينقي وزيري در 92 سالگي : برگزاري مجلس بزرگداشت او بااجراي موسيقي در تالار رودكي (به كوشش حسين دهلوي).
1360: انتشار ً كنسرتينو براي سنتور واركستر ً(حسين دهلوي – فرامرز پايور).
1363: انتشار فانتزي براي تار و اركستر براساس قطعه بند باز ، اثر علينقي وزيري (حسين دهلوي).
1363: انتشار ً بيژن ومنيژه : سوئيت براي اركستر زهي ً (حسين دهلوي).
1364: انتشار ً فانتزي براي گروه تمبك و اركستر ً (اثر حسين دهلوي ، بخش گروه تمبك از حسين تهراني).
1365: انتشار ً شوشتري براي ويولون و اركستر ، براساس اثر ابوالحسن صبا ً (حسين دهلوي).
1368: تجديد چاپ متن ويراسته شده ً آموزش تمبك ً (به كوشش حسين دهلوي ، همكاري حسين تهراني و جمعي ديگر). انتشار ً سرباز: قطعه اي براي آواز گروهي واركستر ً (حسين دهلوي / با كلام ابراهيم صفايي).
1370: انتشار ً بيژن ومنيژه : براي اركستر سمفونيك ً (حسين دهلوي).
1371 : انتشار ً گفتگو با حسين دهلوي – گفتگو با علي تجويدي ً(ناصر حريري). انتشار ً گفتگوي دل : براي آواز واركستر ً (حسين دهلوي).
1372: نخستين اجراء اركستر مضرابي به رهبري حسين دهلوي به همت مركز سرود و آهنگهاي انقلابي و حمايت انجمن موسيقي ايران (مهرماه).
1373: انتشار ً فروغ عشق : براي آواز واركستر ً (حسين دهلوي). انتشار ً نخست گلبانگ مضرابي : براي اركستر مضرابي ً(حسين دهلوي).





